#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_313


نیایش خواست خودش را از آغوش سام بیرون بکشد که سام نگذاشت. و گفت:

- نه اتفاقا خیلی هم خوش می گذره فقط یه کم سرده.

نسترن با ابروهایی بالا رفته به آن دو نگاه کرد و گفت:

- خسته نباشین. یه ملت اون پائین منتظر شما دوتان اونوقت شما دوتا....

با دست به حالت آنها اشاره کرد. سام با خنده گفت:

- منتظر چی هستن. برو بگو عروس خانم بله رو داد.

نیایش سام را هل داد و گفت:

- چرا دروغ می گی من کی بله دادم.

بعد به سمت نسترن چرخید و گفت:

- من نگفتم هنوز دروغ می گه.

- به حرف این گوش نکن....

نسترن سری تکان دادو به سمت پله برگشت و گفت:

- خدا شفا بده شما دو تا رو. دو تا خل و چل خدا رحم کنه به بچه تون.

صدای سام راشنید:

- هی خانم به بچه ی من توهین نکن. من تعصب دارم رو بچه ام.

و صدای نیایش که غر زد:

- سام زشته چی می گی واسه خودت.

- عزیزم خوب داره به بچمون توهین می کنه

و صدای خنده آرام هر دو را شنید. سری تکان داد و گفت:

- این دوتا واقعا نوبرن.

نیایش آرام خودش را از آغوش او بیرون کشید و گفت:

- بهتره دیگه بریم زشته همه منتظرن.

و از جا بلند شد. پتو را از روی شانه اش برداشت و خرسی را زیر بغلش زد.سام هم بلند شد و گفت:

romangram.com | @romangraam