#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_312


- من کی گفتم زنت می شم؟تازه خرسی با من مشکلی نداره با تو غریبی می کنه.

سام اعتراض کرد:

- نیا....!

نیایش ریز ریز خندید.سام هم سری تکان داد و گفت:

- خاله اولش شوکه شد. بعد همه چیز و گفتم. اونم گفت باید با خود نیایش حرف بزنی منم گفتم اون با من . بعد ماجرای خواستگاری امشب و گفت. اول حسابی از دستت شاکی شدم. ولی بعد که فکر کردم بهت حق دادم. این مرتیکه سازگار خیلی سریشه.

- چه جوری خواستگاری رو به هم زدین؟

- مامانت زنگ زد به استاد گفت نیایش مریضه مراسم و عقب بندازن. بعدم من رفتم در خونه شون و گفتم دور نیای منو خط بکش.

نیایش هینی کرد و گفت:

- واقعا؟

- معلومه چی فکر کردی می ذارم درباره تو برای خودش رویا پردازی کنه.

نیایش زبانش را گاز گرفت و آرام خندید و در حالی که پاهای خرسی را به حالت دست زدن به هم می کوبید آرام گفت:

- چقدر تمام این مدت الکی حرص خوردم. فکر میکردم رفتی اونجا بخاطر ساحل.

سام گونه اش را نوازش کرد و نیایش چشم هایش را بست و گفت:

- روزی که رفتی توی فرودگاه انگار یه چیزی توی دلم کم شد. تا مدت ها نمی فهمیدم چیه. تا اینکه کم کم کشفش کردم.تو همیشه برام مهم بودی برام خاص بودی. دلم می خواست کنارم باشی ولی نمی فهمیدم این چه حسیه تا وقتی که رفتی. برای حرف زدن باهات اشتیاق داشتم ولی تو هر بار که حرف می زدیم بهم می گفتی مثل خواهرتم. سام او را به خودش فشرد و چانه اش را روی سرش او گذاشت. نیایش ادامه داد:

- برای همین ترسیدم.ترسیدم تو برگردی با یک حس برادرانه اونوقت من می موندم و...برای همین کشیدم کنار. جاخالی دادم. که بلکه یادم بره. ولی نرفت.

سام با خنده آرامی گفت:

- چه حس مشترکی آخه منم روزی که آمدم فکر می کردم تو به من نگاه برادرنه داری برای همین می ترسیدم بهت بگم اینجور نیست.

نیایش با خنده گفت:

- برای همین اون روز جلوی رستوران اینقدر وحشت کرده بودی؟

سام خنده آرامی کرد و گفت:

- آره ولی همون حرف باعث شد خیلی تو حسم جلو برم. فهمیدم که کجای زندگی تو هستم.

صدای نسترن هر دو را از جا پراند:

- بد نگذره.

romangram.com | @romangraam