#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_311


- خوب اخه عمه و عموم اون پائین نشستن منتظر عروش خانمن.

نیایش با یک حرکت از تو بغل سام بیرون امد و گفت:

- از اون موقع من و سرکار گذاشتی!!! منظورت خودت بود.

- پس چی فکر کردی از اون استاد سریشت تعریف می کنم.

چشم هایش گرد شد و دستش را جلوی دهنش گرفت و گفت:

- وای مامان و بگو سکته کرده حتما آره؟استاد اینا اگه بیان؟ ای وای؟

سام با خنده دوباره او را در آغوش گرفت و گفت:

- به خاله گفته بودم.در جریان بود.

نیایش دوباره سرش را بالا آورد و به سام نگاه کرد. چانه سام با صورتش تنها چند سانت فاصله داشت:

- کی گفته بودی؟

سام به چشمان نیایش نگاه کرد خم شد و روی چشمانش را بوسید. نیایش لرزید و نگاهش را دزدید. سام با صدای خندانی گفت:

- همون شب که تو بالکن فریز شدی خاله خودش فهمید. خیلی تیزه ها. تو بیمارستان مچمو گرفت. من که نمی فهمیدم دارم چکار میکنم. یادم رفته بود خاله هم هست. اونم یه بوای برده بود. هی یه جوری نگام می کرد. منم دیدم از این موقعیت بهتر گیر نمی ارم. آخه می خواستم باخاله صحبت کنم به همین زودی. خلاصه تو که بی هوش بودی منم به خاله گفتم خاله من این دختر قندیل بسته رو می خوام.

نیایش ریز ریز خندید. سام موهایش را کشید و گفت:

- مگه دروغ می گم. تقریبا قندیل بسته بودی.

نیایش با اشتیاق گفت:

- مامان چی گفت؟

سام خنده شیطانی کرد و گفت:

- گفت محمد جون خدا خیرتم بده کی می اد این دختر مارو بگیره که هنوز عروسک بازی می کنه.

و پای خرسی را گرفت و از دست نیایش کشید و توی هوا تاب داد. نیایش با حرص خرسی را گرفت و گفت:

- بدش به من اذیتش نکن.

سام با خنده سر تکان داد و گفت:

- بیا اینم از زن ما.خودت تا الان داشتی می چلوندیش مثل اینکه

نیایش خودش را به سام بیشتر چسباند و در حالی که پرزهای نرم خرسی را نوزاش می کرد گفت:

romangram.com | @romangraam