#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_310


با تماس دست سام نیایش گر گرفت. بغض کرد. اشکش سر خورد روی صورتش. سام دست های او را رها کرد. دستش را دور شانه های نیایش انداخت و او را در آغوش کشید. سرش را بوسید. نیایش می لرزید. سام او را محکم تر در آغوش فشرد. سرش را روی سینه اش گذاشت.

- حالا اومدم همین جا بهت بگم می خوام شریک زندگیم باشی. شریک خوشی هام. خنده هام...نیا من دوست دارم. حسی که تا حالا نمی فهمیدمش ولی الان می دونم چیه می فهممش...من می خوام که با هم باشیم.تو و من....

نیایش هق هق می کرد. سرش را بیشتر به سینه سام فشرد. میان هق هق گفت:

- محمد...سام...

سام با لبخند سرش را بوسید:

- جانم...چرا گریه می کنی حالا؟

- نیایش سرش را بالا آورد و توی چشم های سام خیره شده.

- واقعانه...واقعا..؟؟؟.

سام تمام اجزای چهره نیایش را یکی یکی مرور کرد. لبخند زد و گفت:

- واقعا واقعا!!

نیایش لبش را گاز گرفت. داشت گریه می کرد ولی وسط گریه اش خندید. تازه خجالت کشید. خواست خودش را کنار بکشد که سام نگذاشت و گفت:

- کجا؟

نیایش تقلایش را کم کرد. سام بازویش را نوازش کرد.با دست اشکش را پاک کرد و با همان لحن گرم گفت:

- بازم نمی خوای بیای پائین؟

نیایش اخم کرد. دست درازکرد و خرسی را برداشت و گفت:

- گفتم که نه!

سام با خنده گفت:

- آخه چرا خانواده خواستگار بیچاره چه گناهی کردن.گفتم که دوست داره قول داده خوشبختت کنه.

نیایش سرش را بالا اورد و با همان اخم گفت:

- الکی به من گفتی زنت بشم.

سام خنده بلندی کرد و گفت:

- نه دیوونه.

- پس چرا هی می گی بریم پائین؟

romangram.com | @romangraam