#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_309
- چقدر می گی نه؟
سام ابرویی بالا انداخت و گفت:
- زن من چی اونوقت؟
نیایش امد داد بزند:
- گفتم که نهههه!!
که چشم هایش گرد شدو به سام نگاه کرد که حالا با چشم هایی شوخ نگاهش می کرد. با بهت گفت:
- چی؟
سام خنده ای کرد و گفت:
- زن من...چی؟ زن من می شی؟
نیایش تا آنجا که می توانست خرسی را چلانده بود. هول شده بود گیج شده بود. داغ شده بود. همه ذهنش به هم ریخته بود. انگار آن بالا توی سرمای پائیزی یکی هلش داده بود توی تنور. زبانش بند آمده بود.سام آرام صدایش زد:
- نیا...
نیایش سرش را آرام بالا آورد. سام به او نزدیک شد. و به چشمان نیمه ترش خیره شد. نگاهش شوخ نبود. گرم بود. رنگ نوازش داشت.لب هایش را تر کرد و گفت:
- هفت سال پیش درست همین جا. نگاه یه دختر کوچولو دلم و لرزوند. نگاهی که تا اون روز ندیده بودم یا دیده بودم و نمی دونستم اینقدر برام مهمه. بهش قول دادم بر می گردم. اون موقع یه پسر بچه بودم که یهو خدا بهش رو کرده بود و یه انبار پول انداخته بود جلوش. غیر از اونی چیزی نداشتم. کسی نبودم. پول داشتم ولی بازم نمی تونستم سرم و بگیرم بالا.
نیایش بغض آلود نگاهش میکرد. سام نزدیک تر شد. دست دراز کرد دست هایش نیایش را گرفت. خرسی افتاد روی زمین. نیایش فهمید ولی نگاهش را از چشمان سام نگرفت. سام دست های سرد نیایش را در دست گرفت.
- یه پسر بچه بودم با کلی عقده و زخم.
دست چپ نیایش را آرام توی دست چپ خودش گذاشت و هر دودستش را با یک دست گرفت. بعد با انگشت به مچ دستش اشاه کرد و گفت:
- یه پسر بچه گیج از دنیا بریده.
به زخم پیشنانی اش اشاره کرد:
- یه آدم کینه ای و تلخ.
بعد یک نفس عمیق کشید و بیشتر به نیایش نزدیک شد. شانه هایشان به خورد.
- رفتم تا یاد بگیرم زندگی کنم. تا بزرگ بشم. تا زخم هام و فراموش کنم.گره های روحمو باز کنم... تا بتونم سرم و بالا بگیرم.
به سمت نیایش چرخید و به او نگاه کرد که هنوز خیره چشم هایش بود. لبخند زد. دست راستش را روی گونه نیایش کشید و گفت:
- توی اون کشور یخ زده. توی اون غربت فقط دوتا چشم همیشه تر بود که بهم امید می داد که مواظب باشم کم نیارم. که یه وقت کوتاهی نکنم که وسط راه نمونم.
romangram.com | @romangraam