#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_308


نیایش این بار با تعجب به سمت او برگشت و با دقت نگاهش کرد. تمام این حرف ها را با همان لحن جدی زده بود. نیایش اخم کرد. یعنی برای سام اصلا مهم نبود که او به سازگار جواب مثبت بدهد. از این فکر دلش فشرده شد. یاد نگاه گرمش توی بیمارستان افتاد. رسیدگی هایش لبخند هایی که تا حالا ندیده بود. دلش داشت می ترکید. آرام صدایش زد:

- محمد سام...

سام به سمتش چرخید. نیاش سرش را پائین انداخت. پای چپ خرسی به دست راستش گره خورده بود.

- نیا بگو دیگه؟

نیایش با لب های آویزان به سام نگاه کرد و گفت:

- ولی من نمی خوام...

- چی نمی خوای؟

- نمی خوام زن اون بشم....من.....یعنی تو....

نتوانست جمله اش را تمام کند. سام تکانی به خودش داد و گفت:

- بهتره بریم پائین خاله مثلا منو فرستاده بیام دنبالت مهمونا پائین منظرن.

خواست نیم خیز شود که نیایش بازویش را گرفت با همان لب های آویزان دست سام را کشید و گفت:

- من نمی ام اگه حتی این بار اینجا کامل یخ بزنم. من نمی ام. من دوسش ندارم....اه مگه زوره.

مشتش را محکم توی سر خرسی کوبید. سام نگاهی به عروسک قهوه ای با ان دست و پای بلند انداخت و بالاخره اخمش باز شد و گفت:

- حالا چرا خرسی بیچاره رو کتک می زنی.

نیایش ازگادری که گرفته بود خارج شد و دوباره خرسی را توی بغلش سفت گرفت و گفت:

- خرسی ناراحت نمی شه.

سام با خنده ای که سعی می کرد کنترلش کند نگاهش کرد.

- مطمئنی که نمی خوای زن استادشی؟

نیایش سر تکان داد.

- یعنی هیچ وقت پشیمون نمی شی؟

باز نیایش سرش را بالا انداخت. سام مکثی کرد و گفت:

- پس زن استاد نمی شی؟

نیایش کلافه گفت:

romangram.com | @romangraam