#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_307
- بی مزه.
- خوب اخه مثل بچه ها داری نق می زنی. یه مهمونیه دیگه.
نیایش دوباره نگاهش را از او دزدید و چیزی نگفت. صدای نسترن که برای شام صدایشان زد باعث شد که اتاق را برای خوردن شام ترک کنند.
نیایش توی اتاقش اخم کرده نشسته بود. نسترن با خنده داشت شیرینی ها را توی ظرف می چید. نیایش فقط حرص می خورد. معصومه خانم خودش بالای سرش ایستاد تا حمام کرد و لباس پوشید. هنوز به سام نگفته بود این بیشتر عصبی اش می کرد. خرسی را توی بغلش گرفته بود روی تخت نشسته بود. معصومه خانم توی آشپزخانه مشغول بود. انگار داشت شام درست می کرد و نیایش نمی دانست شب خواستگاری هم مگر شام می دهند. نگاهی توی سالن انداخت بعد یک نگاه به ساعت. چیزی به آمدن مهمان ها نمانده بود. نیایش پتوی نازک روی تختش را روی شانه اش انداخت. خرسی را هم برداشت و آرام به سمت در رفت. نهال که رو به روی تلویزون نشسته بود نگاهش کرد. نیایش دستش را روی بینی اش گذاشت. نهال خندید و نیایش آرام در را باز کرد و خارج شد. کفش هایش را دستش گرفت و در را بست..از پله پائین دوید و زنگ خانه سام را با اضطراب زد. می ترسید مهمان ها برسند و او هنوز جلوی در باشد ان هم با این پتو روی شانه. کسی جواب نمی داد. چند بار دیگر هم پشت سر هم زنگ زد. کلیدش را از ان شب توی خانه سام جا گذاشته بود. با حرص لگدی به در زد و دوباره پله ها را بالا رفت. جلوی در خانه شان ایستاد و بعد از یک مکث به سمت پشت بام چرخید و از پله بالا رفت.
***
نگاه سام روی پشت بام چرخید. تنها جایی که می توانست باشد همانجا بود.مثل همیشه. مثل وقتی که بچه بود. مثل وقتی خودش می خواست برود کانادا. دست هایش را توی جیبش کرد و به سمت کولر رفت. سرک کشید. همان جا بود. پتو را روی سرش انداخته بود و خرسی را سفت بغل کرده بود.لبخند زد. دلش ضعف رفت برای بغل کردنش. بدون سر و صدا به سمتش رفت و آرام کنارش نشست.نیایش با دیدنش جا خورد. سام سکوت کرده بود و چهره اش را اخم پررنگی پوشانده بود.نیایش زیر لب گفت
- حتما فهمیده.!
بیشتر توی خودش جمع شد و خرسی را بیشتر به خودش فشرد. منتظر بود سام چیزی بگوید. ولی سام دست هایش را دور زانو هایش حلقه کرده بود و ساکت به رو به رو خیره شده بود. نیایش چند بار گوش های خرسی را پیچاند و بالاخره گفت:
- مهمونا اومدن؟
سام سر تکان داد. ولی باز هم چیزی نگفت. نیایش یک نیم نگاه به سام انداخت و این بار گردن خرسی را پیچاند و گفت:
- من می خواستم بهت بگم....ولی...ولی
کله خرسی کاملا به عقب پیچ خورده بود و نیایش در همان حال داشت فکر می کرد. بیچاره قطع نخاع شد. با یک حرکت گردن عروسک را رها کرد و کله خرسی دوباره برگشت سرجایش پوفی کرد و گفت:
- خوب....روم نشد.
و این بار دست های خرسی را دور بدنش اینقدر تاب داد که از پشت به هم رسیدند. سام برای یک لحظه نگاهش را از دیوار رو به رو گرفت و به او دوخت. با همان اخم گفت:
- چرا نموندی؟
نیایش ولی نگاهش نکرد. اضطراب داشت. تپش قلبش داشت بالا می رفت.
- نیا با تو ام؟ می گم چرا نموندی؟
نیایش بغض کرده بود.
- خوب من دوسش ندارم....
صدایش لرزید و سام لبخند کم رنگی زد. بعد دوباره اخم کردو به رو به رو خیره شد و گفت:
- ولی اون خیلی دوست داره. می دونستی؟
نیایش لبش را گاز گرفت. نگاهش به خرسی افتاد که گردنش از بین پاهایش رد شده بود. سام ادامه داد:
- آدم بدی نیست. قول داده خوشبختت کنه.
romangram.com | @romangraam