#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_306
- خوبم!
- این خویم شبیه این بود که بگی دارم می میرم.
نیایش به چشمان خندان سام نگاه کرد و با خودش گفت:
- یعنی بگم فردا شب چه خبره چه کار می کنه.
صدای سام او را از فکر بیرون آورد:
- کجایی؟
نیایش لب هایش را تر کرد. اگر نمی گفت هم خیلی بد بود. ممکن بود سام ناراحت شود.
- می گم...
سام منتظر نگاهش کرد:
- چیه؟
- فردا شب....مهمون داریم....
- خوب...
نیایش دنباله روسری اش را دور انگشت پیچید. نمی توانست هر کار کرد نتوانست بگوید. سام صدایش زد:
- خوب مهمون دارین البته خاله گفته بود قبلا.
نیایش پوفی کرد و بالاخره گفت:
- ولی من اصلا حوصله مهمون ندارم اونم با این حالم.
و زیر چشمی به سام نگاه کرد. سام فکری کرد و صدایش را آهسته کرد و گفت:
- می تونی جیم شی بیای پائین...
نیایش با ذوق نگاهش کرد سام خیلی جدی ادامه داد:
- منم تو بالکن قایمت می کنم. تا کسی پیدات نکنه...
بعد در حالی که سعی می کرد خنده اش را کنترل کند به او نگاه کرد و گفت
- چطوره؟
نیایش که فکر کرده بود سام جدی صحبت می کند تنه ای به او زد و گفت:
romangram.com | @romangraam