#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_305
- خدا آب بدنم خشک شد. چرا بند نمی اد.
اینقدر سرش را همان زیر نگه داشت تا بالاخره خوابش برد. با تکان های دستی چشم هایش را باز کرد.نسترن بود.
- نیا پاشو یه چیزی بخور ضعف می کنی؟
نیایش به سختی نشست و نگاهی به ساعت انداخت. شب شده بود.
- این قرصا همشون خواب آوره.
نسترن بلند شد و گفت:
- استراحت برای مریض خوبه. پاشو بیا.
نیایش سلانه سلانه از اتاق بیرون رفت. نگاهی به دور و بر انداخت که حسابی برق افتاده بود و گفت:
- تو رو خدا نگاه خونه تکونی عیدم این همه خونه تمیز نمی شد.
- بیا اینقدر غر نزن.
بشقاب سوپ را روی میز گذاشت و گفت:
- بیا اینو بخور.
- مامان کو؟
نسترن نیم نگاهی به نیایش انداخت و گفت:
- با سام رفتن مبل ببینن اومد خواب بودی.
نیایش قاشقش را با حرص ول کرد توی بشقابش و گفت:
- آخرش کار خوتون و کردین.
- نه بابا مامان بهش گفت فردا شب مهمون غریبه داره.
- سام چیزی نپرسید؟
- نه.
نیایش نفس عمیقی کشید و مشغول خوردن سوپش شد.. نسترن شام را آماده کرده بود و یونس هم خیلی وقت بود آمده بود و مشغول بازی با نهال بود که سام با معصومه خانم برگشت. سام بعد از احوال پرسی با یونس و بوسیدن نهال به سمت نیایش رفت و کنارش نشست.
- خوب حال نیا خانم چطوره؟
- نیایش دامنش را با دست چین داد و آرام گفت:
romangram.com | @romangraam