#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_304
- مامان خانم گفته باشم اگه بیشتر از یونس دوستش داشته باشی نه من نه تو.
معصومه خانم برگشت و به او نگاه کرد و سری تکان داد و دوباره مشغول کارش شد. نیایش جای روسری یک کلاه پشمی منگله دار روی سرش گذاشته بود. موهایش هم روی شانه اش پخش و پلا بود آب ریزش بینی اش هم حسابی کلافه اش کرده بود.
- نگاه کن تو رو خدا اینجوری که مامان جو گیر شده اگه اینا خودشون هم بگن نه مامان ول کن نیست میگه دخترم رو دستم مونده بیاین ببرینش.
نسترن با خنده گفت:
- من نمی فهمم این بنده خدا چه هیزم تری بهت فروخته که اینقدر بدشو می گی.
معصومه خانم هم با لحن طلب کاری گفت:
- اره والا همین و بگو.
نیاش پوفی کرد و بی حال به جنب و جوش ان دوتا نگاه کرد و البته نهال که مثل یک عروسک کوکی وسط دست و پای آنها چرخ می زدو هر بار که به نیایش نزدیک می شد با صدای نسترن بر می گشت سمت مادرش. نسترن به مادرش گفت:
- این مبل ها خیلی کهنه شدن. نمی خواستین عوض کنین؟
معصومه خانم با دقت به مبل هایش نگاه کرد و گفت:
- دیگه دیر شده.
- نه چرا! عصری با سام برین ببین تا فردا می فرستن در خونه کاری نداره.
صدای داد نیایش هر دو را متعجب کرد:
- سام نه. چکار به اون دارین.
نسترن چند لحظه او را نگاه کرد و گفت:
- ببخشید شما چکاره ایشون می شید که برای ما تعیین تکلیف می کنید.
نیایش از روی مبل بلند شد و به سمت اتاقش رفت و گفت:
- وقتی با سام برین می پرسه خبریه به سلامتی مامانم می گه بله ته تغاریم می خواد عروس شه. شمام تشریف بیارین.
و با حرص در اتاقش را به هم زد. صدای خنده مادرش و نسترن را شنید. خودش را روی تخت انداخت و سرش را زیر متکا کرد:
- به درک بذار بیان. من که نمی مونم خودمو مسخره کنم چایی ببرم. اوف استااااد من از دست تو چکار کنم.
همانجور که سرش زیر متکا بود دست دراز کرد و موبایلش را برداشت به لیست شماره هایش نگاه کرد:
- برم یه سیم کارت بخرم یه چندتا فحش آب دار بدم به این استاد محترم سریش که لااقل دلم خنک شه.
بعد هم با حرص دستمال را روی بینی اش کشید و ناله کرد:
romangram.com | @romangraam