#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_303


- من هنوز به محمد سام نگفتم.

معصومه خانم برگشت و یک لحظه نگاهش کرد و بعد هم گفت:

- خوب خودم می گم.

داد نیایش بالا رفت.

-نهههههه

- ا مرض چی می گی تو بچه. خوب نمی تونی خجالت می کشی من می گم بهش دیگه.

نیایش روی کاناپه دارز کشید و دست هایش را رو به سقف دراز کرد و گفت:

- ای خدا می بینی چه گیری افتادیم.

صدای خنده مادرش را از آشپزخانه شنید.

- بله بخندین.

بعد هم با حرص بلند شدو گفت:

- ولی گفته باشم اینا اومدن من تو خونه نمی مونم. بعدا نیای دعوا کنی بگی آبرومو بردی.

معصومه خانم خیلی خونسرد گفت:

- می ای خوبم میای.

نیایش با همان پتو روی دوشش به اتاق برگشت و بعد از چند عطسه پشت سر هم داد زد:

- عمرا!!

معصومه خانم حسابی موضوع را جدی گرفته بود. از روز قبل نسترن را هم خبر کرده بود تا خانه را سر و سامان بدهند. نسترن با خنده با نیایش که روی مبل بغ کرده نشسته بود نگاه کرد و گفت:

- خوب بابا یکی خل شده می خواد تو رو بگیره باید خوشحال باشی.

صدای اعتراض مادر وسط حرف شان پرید:

- نسترن....این چه حرفی پشت سر پسر مردم می زنی.

نسترن با همان خنده گفت:

- اوه اوه ببخشید. عذر می خوام.

بعد یک هو ساکت شد و دست به کمر ایستاد و گفت:

romangram.com | @romangraam