#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_302


- نیا با توام؟

- واسه اینکه وقتی فکر میکردم تو داشتی اونجا با اقوام محترم خوش می گذرونی من اینجا دارم جون می دم.

سام سرش را پائین انداخت و گفت:

- می دونم.

بعد دستی به پیشانی اش کشید که نیایش بانداژ دستش را دید و با نگرانی گفت:

- دستت چی شده؟

سام نگاهی به دستش انداخت و با خنده آرامی گفت:

- خودم و بخاطر بی حواسیم جریمه کردم.

نیایش نگاه گیجی به سام انداخت. باورش نمی شد. سام بخاطر او دستش را به این روز انداخته بود. بغض گلویش را گرفت رویش را برگرداند و سعی کرد تند تند نفس بکشد تا اشک هایش روی صورتش نریزد.حضور سام را کنارش احساس کرد. صدای آرامش را که شنید اشکش جاری شد:

- نیا..بخاطر دست من گریه می کنی؟

نیایش نگاهش را از سام دزدید.

- با توام...

بعد با خنده دسته موهای نیایش را که روی صورتش افتاده بود گرفت و کشید:

- بابا اگر تو بخاطر این زخم کوچولو گریه می کنی که من بخاطر اتفاق دیشب باید خودمو دار بزنم.

نیایش برگشت و به سام که با لبخند او را نگاه می کرد خیره شد. نگاه سام فرق داشت. گرم بود. خیلی گرم. اینقدر که خاطره سرمای شب گذشته را از ذهنش پاک کرد.دست سام روی صورتش لغزید و اشکش را گرفت. بعد هم خودش بدون حرف از اتاق خارج شد.

نیایش حالش زود خوب شد. ولی یک سرمای اساسی خورده بود. از وقتی از بیمارستان برگشته بود مدام به مادرش نق می زد که خواستگاری شب جمعه را کنسل کند. می گفت حالش خراب است. ولی معصومه خانم انگار مرغش یک پا داشت. کوتاه بیا نبود.خوبی اینکه رئیس ادم فامیلش باشد هم اینجا معلوم شد. سام برای نیایش یک هفته مرخصی تجویز کرد. نیاش هم از خدا خواسته قبول کرد. فقط اگر ماجرای خواستگاری هم منتفی می شد دیگر دنیا بر وفق مراد بود.

معصومه خانم توی آشپزخانه داشت برای نیایش سوپ می پخت. نیایش پتویش را روی شانه هایش انداخت و رفت سراغ مادرش.معصومه خانم با دیدن او گفت:

- چرا بلند شدی؟ برو بخواب حالت دوباره بد می شه.

نیایش روی یکی از کاناپه های رو به روی آشپزخانه نشست و گفت:

- شما این خواستگارا رو رد کنین من خوب می شم.

معصومه خانم کلافه به سمت او چرخید و گفت:

- نیایش چند بار در مورد این موضوع باید حرف بزنیم.من نمی تونم.

بعد چرخید و زیر لب غر غری کرد و مشغول کارش شد. نیایش چند بار انگشتش را جوید و گفت:

romangram.com | @romangraam