#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_301


سام به سمت خاله اش چرخید و گفت:

- خاله شما خسته این برین خونه من هستم.

- نه خاله اونجا دلم آورم نمی گیره.

نیایش هم به مادرش نگاهش کرد و گفت:

- مامان من خوبم. چیزیم نیست.

معصومه خانم به نیایش و بعد هم سام نگاهی انداخت. سام نگاهش را چرخاند روی زمین و معصومه خانم با یک آه گفت:

- هر کاری داشتی زنگ بزن.

نیایش نگاهی به سام که سر به زیر کنار تختش ایستاده بود انداخت و گفت:

- مگه تا کی اینجام؟

- امروز دیگه مرخصی باید دکتر بیاد فقط.

معصومه خانم بعد از کلی سفارش رفت. سام جایش را روی صندلی گرفت. نیایش نگاهی به سام انداخت که حسابی توی فکر بود و گفت:

- محمد سام...چته؟ به خدا من خوبم!

سام سرش را بالا آورد و خیره چشم های نیایش شدو گفت:

- شب بدی بود. خیلی بد.

نیایش تکانی به خودش داد و با شیطنت به سام خیره شد و گفت:

- من یه عذر خواهی بهت بدهکارم.

سام با تعجب گفت:

- واسه چی؟

نیایش خنده آرامی کرد و گفت:

- آخه دیشب خیلی فحشت دادم.

سام یک لحظه فکر کرد نیایش فهمیده که صورتش را بوسیده آن هم نه یک بار که دوبار. آب دهانش را قورت داد و گفت:

- واسه چی؟

نیایش چند لحظه مکث کرد که همین سام را بی قرار تر کرد:

romangram.com | @romangraam