#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_300


نیایش چشمانش را به سختی باز کرد. تمام بدنش درد می کرد. اولین چیزی که دید چهره اخم کرده سام بود که به دیوار تکیه داد و به زمین مقابلش خیره شده بود. نیایش لبخند زد و با خودش گفت:

- پس نمردم.

لبهایش را تر کرد و سام را صدا زد:

- محمد...سام!

صدای خش دارش سام و مادرش را از جا پراند. معصومه خانم از روی صندلی بلند شدو به سمت او رفت.

- الهی شکر..

دستش را توی دست گرفت و گفت:

- خوبی مامان. به خدا مردم و زنده شدم. می فهمی چه به روز من اومد.

نگاه نیایش روی چهره مادرش ثابت ماند:

- خوبم. مامان.

- اخه دختر تو بالکن چکار می کردی؟

نیایش سرفه ای کرد و گفت:

- رفتم خیر سرم بارون تماشا کنم. بس که اینجا برف و بارون نمی اد آدم ذوق زده میشه.

نیایش با مادرش حرف می زد ولی نگاهش روی چهره سام بود که حالا سرش را بالا آورده بود و با اخم کم رنگی نگاهش می کرد. معصومه خانم گفت:

- خیلی شانس آوردی.

نیایش با خنده آرامی گفت:

- وقتی باد در و بست مطئمن بودم محمد سام پیدام می کنه.

سام دستی به موهایش کشید و کلافه به نیایش نگاه کرد.کمی این پا و ان پا شد و بالاخره به سمت تخت امد و کنار نیایش ایستاد.دستش را کنار بالش او گذاشت توی چشم هایش خیره شد و گفت:

- اگر پیدات نکرده بودم چی؟

نیایش با یک لبخند گرم نگاهش کرد و گفت:

- برا گذشته غصه نخور. حالا که پیدا شدم.

و خندید. سام هم کم کم لبخند زد. معصومه خانم از جا بلند شدو گفت:

- من می رم زنگ بزنم مرخصی برام رد کنن امروز.

romangram.com | @romangraam