#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_299


سام بی حال روی یکی از نیکمت های راهرو نشست. خطر رفع شده بود. نیایش خوب بود. سرش را به دیوار تکیه داد و به سقف خیره شد. زیرلب فقط گفت:

- خدایا شکرت.

معصومه خانم از اتاق بیرون آمد و به سمت سام رفت.کنارش نشست که تازه نگاهش به دست او افتاد.

- خدا مرگم بده دستت و چکار کردی خاله؟

سام با این حرف تازه یادش دستش افتاد. دستش را مشت کرد و دردی توی انگشتانش پیچید. معصومه خانم با دقت به چهره او نگاه کرد و گفت:

- چرا این کارو با خودت کردی؟

سام شرمگین سرش را پائین انداخت و گفت:

- وقتی فکر میکنم رفتم و راحت خوابدیم در حالی که نیا چند قدم اونور تر داشت....

جمله اش را ناتمام گذاشت و دستی به صورتش کشید:

- اگر شما بیدار نشده بودین؟ اگه نفهمیده بودین نیست؟ وای خدا از فکرش می خوام بمیرم.

معصومه خانم خودش هم با نگرانی سر تکان داد و بعد دست او را گرفت و بلندش کرد.

- بیا بریم.

سام بدون حرف پشت سر خاله اش رفت. کنار ایستگاه پرستاری ایستاد و به پرستار گفت:

- میشه دست پسر منو پانسمان کنین؟

و دست خون آلود سام را بالا آورد. پرستار سری تکان داد و گفت:

- بشینین من کارم و تمام کنم می ام.

سام دستش را آرام از دست معصومه خانم بیرون کشید و گفت:

- چیزی نیست خاله.

معصومه خانم اخمی کرد و گفت:

- چی چی و چیزی نیست دستت داغون شده.

سام نگاهش را از خاله اش دزدید. معصومه خانم لبخندی زد و گفت:

- من می رم پیش نیایش.

سام سری تکان داد و همانجا منتظر ماند.

romangram.com | @romangraam