#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_298


- چیزی نیست.باید ببریمش بیمارستان. هر چی پتو تو اتاق هست بندازین روش.

معصومه خانم هر چه سام می گفت بدون چون و چرا انجام می داد.زندگی توی کشوری که فاصله زیادی تا قطب نداشت خیلی چیزها به او یاده داده بود. کیسه آب گرم را از آب جوش پر کرد و به اتاق برد.

- خاله شما برین آماده شین من می برمش تو ماشین.

معصومه خانم درمانده رو به سام گفت:

- چرا تکون نمی خوره؟ چرا چشماش و باز نمی کنه.

سام کلافه بود. دلش می خواست از ته دل فریاد بزند. از ناله های خاله اش بیشتر به هم می ریخت. با کلافگی گفت:

- خاله چیزی نیست خوب میشه برین لباستون و عوض کنین بریم.

ولی مطمئن نبود. نمی دانست از کی توی بالکن مانده. وضعش خوب نبود. ضربانی احساس نمی کرد. حتی ممکن بود توی کما رفته باشد. دلش می خواست سرش را هم مثل دستش آش و لاش کند. چرا چرا این اتفاق افتاده بود.

معصومه خانم در حالی که زیر لب به خدا التماس می کرد از خانه خارج شد. سام یک لباس گرم هم خودش پوشید. کیسه آب گرم را لای پتوی نیایش گذاشت بی اعتنا به رگه های خونی که روی انگشتانش جاری شده بود نیایش را با یک حرکت در آغوش گرفت. پیشانی داغش را به صورت سرد نیایش چسباند و صورت سردش را بوسید و ناله کرد:

- چشمات و باز کن....نیا...عزیزم صدام و می شنوی...

هنوز صورتش را برنداشته بود که جریان ضعیفی از هوا را احساس کرد. گونه اش را بیشتر به دهان او نزدیک کرد.نفس نرم و بی رمق نیایش صورتش را نوازش کرد زیر لب زمزمه کرد:

- نفس می کشه.

بعد از شوق داد زد:

- نفس می کشه. خاله نفس می کشه.

و نیایش را سفت تر در آغوش گرفت.این بار روی چشمش را بوسید.

- نیای من نفس می کشه.

بدون درنگ از خانه خارج شد و به سمت پارکنیگ دوید. در را به سختی باز کرد و نیایش را روی صندلی جلو خواباند.

- الان می ریم بیمارستان...نگران نباش دختر چیزی نیست...

ماشین را روشن کرد و بخاری را روی بالاترین درجه گذاشت. تا در پارکینگ را باز کند خاله هم رسید.

- خاله نگران نباش. نفس می کشه. فقط باید زودتر برسونمیش بیمارستان.

معصومه خانم فقط زیر لب ذکر می گفت. سام پایش را روی گاز گذاشت و ماشین تقریبا پرواز کرد. نصفه شب بود و خیابان ها خلوت. برای همین خیلی زود به بیمارستان رسیدند. سام دوباره نیایش را بغل زد و به سمت اورژانس دوید:

- رسیدیم...نیا...نگاه کن.دیگه رسیدیم.

یک پرستار با تخت به کمکش رفت سام با چشمانی تب کرده او را نگاه کرد که همراه پرستار رفت. .معصومه خانم تازه از حال نیایش خیالش راحت شده بود به سام که با چهره ای نگران و به هم ریخته به نیایش زل زده بود نگاه موشکافانه ای کرد و فقط یک لبخند کوتاه زد.

romangram.com | @romangraam