#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_297


معصومه خانم دستی به صورتش زد و گفت:

- یا ابوالفضل.

سام دستگیره را برداشت و در را با یک حرکت باز کرد.او نمی توانست مثل خاله معصوم داد بزند. گریه کند. ناله کند او نمی توانست ولی می توانست سرش را به جایی بکوبد تا بلکه از شدت خشمش کم شود.تا این کوتاهی و حماقت خودش را فراموش کند. قبل از اینکه به سمت نیایش برود رو به معصومه خانم گفت:

- خاله براش لباس خشک بیارین. زود

معصومه خانم به سمت در خانه پرواز کردو سام به سمت نیایش دوید.کنارش زانو زد. نصف صورتش توی یقه لباس پنهان شده بود. سرش به یک طرف خم شده بود و به دیوار خورده بود.دست هایش انگار خشک شده بود. جرئت نمی کرد. به نیا دست بزند. دستش را جلو و برد در حالی که از شدت غصه و اضطراب می لرزید آرام او را در آغوش گرفت. اه گرمی از دهانش خارج شد. نیا بی هوش بود. بدنش مثل یک تکه یخ سفت و سرد شده بود.همانجور که او را در آغوش می فشرد دهانش را به گوش نیایش نزدیک کرد کمی تکانش داد و صدایش زد:

- نیا...

صدایش توی گلو شکست.

- نیا...یش..... چشمات و باز کن دختر.

سرش را روی سینه او گذاشت.چشم هاش را بست و دنبال ضربان هر چند ضعیفی گشت. هیچ صدایی نمی شنید. نالید:

- نمی شنوم..خدایا... هیچی نمی شنوم.

با یک حرکت بلندش کرد.در حالی که به شدت به سینه اش می فشرد به سمت اتاق رفت. دستانش می لرزید و می ترسید نیایش از دستش رها شود.صورت رنگ پریده اش مثل یک خجر روی سینه اش خط می انداخت.دندان هایش را روی هم فشرد.

- نیا...نیا.. باز کن اون چشمای لعنتی رو.

وارد شدو مستقیم به سمت اتاق خودش رفت و او را روی تخت گذاشت. پلیور خیسش را از تنش در اورد.شال خیسش را از سرش برداشت. موهای خیسش را از کنار صورتش کنار زد. ضربه آرامی به صورتش زد و ناامیدانه دوباره صدایش کرد. صدای خودش از شدت اضطراب دو رگه شده بود:

- نیا...تو رو قرآن چشمات و باز کن.نیایش...تو رو امام حسین...

نیایش هیج تکانی نمی خوردچنگی توی موهایش زدو موهاش را به شدت کشید..معصومه خانم با لباس از راه رسید.سام از کنار او بلند شد و درحالی که به سمت در می رفت گفت

- باید لباس های خیسشو دربیاریم.

معصومه خانم اشک ریزان روی تخت کنار نیایش نشست و ناله کنان دکمه های لباس خیسش را باز کرد.

- محمد جان یه کاری بکن بچه ام از دست رفت.

سام به سختی نگاهش را از نیایش گرفت و گفت:

- شما لباسشو دربیارین تا من یه کیسه آب گرم آماده کنم.

از دست خودش عصبانی بود.تمام تنش می لرزید. چطور نفهمیده بود.چطور این همه حماقت کرده بود. امده بود خانه و راحت خوابیده بود در حالی که نیایش توی بالکن از سرما بی هوش شده بود. با حرص و عصبانیت مشتش را چند بار به دیوار کوبید. معصومه خانم با وحشت از اتاق بیرون آمد.

- صدای چی بود؟

سام دست خون آلودش را پشت سرش پنهان کرد و رویش را از خاله اش گرفت. چشم هایش خیس شده بود.

romangram.com | @romangraam