#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_296


- نمی دونم خاله.

و چنگی توی موهایش زد. مستاصل شده بود نیای او گم شده بود و او هیچ کار از دستش بر نمی آمد. سام به سمت اتاقش رفت و گفت:

- من می رم لباس می پوشم بریم دنبالش.

معصومه خانم دوباره گریه را سر داد:

- ای خدا چه خاکی تو سرم بکنم من بچه ام از تو می خوام.

سام فقط شلوارش را عوض کردو پالتو و سوئیچش را برداشت و به دنبال گوشی اش گشت.

- موبایل...

از اتاق بیرون دوید:

- خاله گوشیش جواب نداد؟

- گوشیش؟ من اصلا بهش زنگ نزدم. اینقدر هول کردم که اول دویدم پائین.

سام شماره نیاش را گرفت.

- جواب بده نیا...تو را خدا...

صدای زنگ موبایل نیایش هر دو را متعجب کرد. موبایل نیایش روی کاناپه افتاده بود و عکس سام روی گوشی چشمک می زد.

- گوشیش که اینجاست.

- یعنی نرفته بیرون؟

ذهن سام دوباره به کار افتاد.

- وقتی اومدم چراغا روشن بود. فهمیدم یکی اینجا بوده.

با این حرف یه سرعت به سمت اتاق پدر و مادرش چرخید. دستش روی دیوار لغزید و چراغ را روشن کرد. با تردید نگاهی به داخل اتاق انداخت و گفت:

- چراغ اینجا هم روشن بود.

وارد اتاق شد. خاله معصومه هم به دنبالش. نگاه هر دو توی اتاق چرخید. سام با بی قراری گفت :

- نیا کجایی تو دختر.

دور خوش چرخید نگاهش از روی تمام اجزای اتاق رد شد و بالاخره روی دستگیره جدا شده در ثابت ماند.این در مدت ها بود که باز نشده بود.به دستگیره و بعد هم به در نگاه کرد. تکه های معما کنار هم چیده شدند و سام ناگهان به سمت در بالکن دوید.از شیشه بیرون را نگاه کرد. جسم مچاله شده ای را کنار دیوار دید. چرخید تا دستگیره را بردارد.

- یا خدا...خاله اینجاست.

romangram.com | @romangraam