#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_295
وقتی با صدای در خانه از خواب بیدار شد مطمئن نبود که واقعا صدای در بیدارش کرده است. دوباره گوش داد. نه واقعا کسی در می زد. از جا پرید و به سمت در رفت. سالن تاریک بود و پایش چند بار به میز و مبل توی سالن خورد. ولی بالاخره خودش را به در رساند. چراغ ورودی را زد و در را باز کرد.
خاله معصوم با چشمانی گریان پشت در بود. سام با نگرانی گفت:
- خاله چیزی شده؟
- نیا...
سام یک قدم به سمت خاله اش برداشت و با وحشت گفت:
- نیا چش شده؟
و به سمت پله خیز برداشت. معصومه خانم دستش را روی سرش گذاشت و گفت:
- یا فاطمه زهرا اینجام نیست. یعنی کجا رفته؟
سام گیج به خاله اش نگاه کرد و گفت:
- یعنی چی اینجام نیست؟
- دیشب اومد پائین کتاب برداره من شامشو گذاشتم رو میز خودم خوابیدم. الان پا شدم آب بخورم دیدم شامش دست نخورده رو میزه. رفتم اتاقش دیدم نیست. محمد چکار کنم. خدایا کجا رفته.
سام گیج شده بود. نمی توانست تمرکز کند. معصومه خانم به دیوار تکیه داد و اشک هایش روی صورتش جاری شد و گفت:
- کاش گفته بود بیا بریم بیرون همراهش رفته بودم.
سام از جا پرید و گفت:
- کجا می خواست بره؟
- نمی دونم گفت بریم بیرون یه دوری بزنیم منم خسته بودم خیر سرم. وای نکنه تنها رفته باشه یه بلایی سرش اومده باشه.
سام از تصور اتفاقتی که ممکن بود برای نیایش افتاده باشد تمام تنش لرزید.داشت دیوانه می شد. دستش را مشت کرد و چند بار به دهانش زد و گفت:
- ماشینش....ماشینش هست؟
- ماشینش؟ نمی دونم.؟
سام به ذهنش فشار آورد یادش نمی آمد وقتی آمده بود ماشین نیا را توی پارکینگ دیده بود یا نه. برای مطمئن شدن تمام چهار طبقه را پائین دوید اینقدر هول کرده بود که یادش رفت کفش بپوشد. ماشین توی پارکینگ بود. این نشانه خوبی بود یعنی اینکه نیایش از خانه بیرون نرفته بود. با عجله پله هارا بالا دوید معصومه خانم روی پله نشسته بود و سرش را توی دستش گرفته بود:
- ماشینش هست.
- خاک بر سرم یعنی پیاده رفته.
سام کلافه گفت:
romangram.com | @romangraam