#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_294
پارسا نگاهی به سام انداخت و گفت:
- می بینی از غصه مرد. من عاشق این ابراز احساساتشم.
شیده بی خیال به او نگاه کرد و گفت:
- توقع داری من بیام مامانت و راضی کنم؟
پارسا دست به سینه نشست و گفت:
- من فکرم می کنم ممکنه مامان راضی نشه دلم آشوب میشه ولی تو عین خیالت نیست. انگار الکی گفتی دوستم داری.
شیده انگور را گذاشت توی بشقابش و به سمت او خم شد و گفت:
- تو رضایت مامانت و بگیر هر وقتی بود بیا بریم محضر بدون مجلس من زنت می شم.
نیش پارسا باز شد و گفت:
- راست می گی؟
شیده با یک لبخند عقب نشست و دوباره انگورش را برداشت و گفت:
- به جون پارسا.
- چرا به جون خودت نه؟
- جون من و تو که نداره عزیزم.
سام با خنده به بحث انها نگاه می کرد و پریا فقط سر تکان می داد. پارسا با خنده گفت:
- به خدا عاشق همین بی خیالیاشم.
سام به حرف او لبخند زد و صدای عمه جمع کوچکشان را به هم ریخت.
- بچه ها بیاین شام.
ساعت نزدیک یک بود که برگشت خانه. کلید را توی قفل چرخاند از روشن بودن چراغ آشپزخانه و اتاق خواب پدر و مادرش تعجب کرد. یادش نمی امد آنجا رفته باشد. نگاهی توی آشپزخانه انداخت.
با دیدن ظرف شویی خالی از ظرف لبخندی زد.
- نیای ما اینجا بوده مثل اینکه.خانم خونه اس دیگه.
چراغ آشپزخانه را خاموش کرد و بعد هم به سمت اتاق پدر و مادرش رفت نگاهی توی اتاق انداخت و چراغ را خاموش کرد.از خستگی روی پا بند نبود. لباس عوض کرد و توی تختش خزید. فردا حتما با خاله صحبت می کرد.مطمئن بود که خاله اش مشکلی با این ماجرا ندارد.
چشم هایش را بست و کم کم به خواب رفت.
romangram.com | @romangraam