#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_293
- جون خودت.
پارسا چشمکی زد و گفت:
- جون من و تو نداره که عزیزم.
پارسا با چشم های ریز شده به آنها نگاه کرد و گفت:
- اینجا چه خبره؟
شیده شانه ای بالا انداخت و پارسا به شیده زل زد. پریا نگاهی به ان دوتا انداخت و گفت:
- اه باز اینا لال مونی گرفتن. هیچی بابا این ...و با دست پارسا را نشان داد بعد دستش را به سمت شیده چرخاند و ادامه داد..اینو می خواد.
سام با چشم هایی گرد شده یکی کوبید پس گردن پارسا و گفت:
- اونوقت من الان باید بفهمم الاغ
بعد به شیده و پریا نگاه کرد و گفت:
- با عذر معذرت از خانم ها.
پریا شانه ای بالا انداخت و گفت:
- راحت باش!
پارسا پس سرش را گرفت و گفت:
- چه دست سنگینی داری تو بچه.
- خوب جریان چیه؟
شیده یک دانه انگور جدا کرد و توی دهانش گذاشت و گفت:
- مامان پارسا مخالفه.
- چرا؟
شیده شانه بالا انداخت و گفت:
- چه می دونم.
و به پارسا زل زد و گفت:
- براش دختر خواهرشو تیکه گرفته.
romangram.com | @romangraam