#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_292
مواد اولیه به کارخانه نمی رسید. کارخانه عملا داشت تعطیل می شد. تا نورایی بجنید و مشتری های تازه پیدا کند برای خرید مواد اولیه کارخانه ضرر کرد. ولی قبل از اینکه اتفاقی بیافتد اوضاع راست و ریست شد. هادی فکر اعتبار نام احتشام زاده را نکرده بود کارخانه احتشام زاده اینقدر اعتبار داشت که خریدار ها و واسطه ها فورا برای وصول طلب هایشان اقدام نکنند. نورایی شب و روز دوید تا اوضاع کارخانه را جمع کرد. یک سال تمام این چیزها وقت گرفت. سام از کانادا با هادی تماس گرفت و به او التیماتوم داد.
بالاخره همه چیز جمع شد.ولی هادی که می خواست سام را زمین بزند کار خودش را ول کرده بود چسبیده بود به خراب کردن زندگی سام که نهایت خودش زمین خورده بود. حالا هم انگار حسابی به هم ریخته بود. اینجور که سام از پارسا شنیده بود مدتی هم تخت درمان روانپزشک بوده. پیام نیایش وسط صحبت هایش با پارسا رسید. پارسا به شوخی گفت:
- کیه که دیر کردی نگرانت شد؟
و روی گوشی سام خم شد. سام فقط نوشت کجاست و فرستاد. بعد رو به پریا گفت:
- چرا واسه این زن نمی گیرین دیگه وقتشه.
پریا خنده ای کرد و گفت:
- آره والا. به مامان بگو حتما.
سام رو به پارسا گفت:
- به جان خودم بخوای با زن عمو صحبت می کنم. کارت راه بیافته.
شیده زد به بازوی او گفت:
- تو خیلی زرنگی یه فکری واسه خودت بکن.
پارسا با خنده گفت:
- تحویل بگیر.
و به شیده چشمک زد.سام دست به سینه نشست و به انها نگاه کرد و گفت:
- از کجا می دونین نکردم؟
پارسا چشم هایش را گرد کرد و گفت:
- برو...راستشو بگو اون ورا خبری بوده. زن کانادایی گرفتی؟
شیده ادای سام را در آورد و گفت:
- یادت رفته آقا فقط دنبال جنس وطنیه
بعد تکیه داد و با نیشخند گفت:
- بد سلیقه.
پارسا و پریا خندیدند و پارسا رو به سام گفت:
- جون شیده بگو خبری بوده؟
romangram.com | @romangraam