#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_291


- تا حالا سام نبود. من می اومدم اینجا. این وقت شب همسایه ها بفهمن من اینجا بودم اخه چه فکری می کنن؟

نه به دردسرهای بعدش نمی ارزید. کمی این پا و آن پا شد و عقب کشید و گوشه بالکن کز کرد. دست هایش را زیر بغلش گذاشت و به خودش دلداری داد:

- محمد سام که بالاخره میاد.بعد صداش می کنم درو برام باز می کنه.

به فکرش لبخند زد:

- حتما میگه دیوونه این وقت شب اینجا چه غلطی می کردی. خیلی ضایس تازه لباسشم پوشیدم.

لبش را گاز گرفت و خندید زانوهایش را جمع کرد و لباس را تا روی مچ پایش کشید. سرما توی تمام سلول هایش نفوذ کرده بود. هر چند دقیقه باران شروع به باریدن می کرد و باد هم دانه های باران را به سر و صورتش می پاشید. دندان هایش به شدت به هم می خورد. خودش را سفت بغل کرده بود. نمی دانست چقدر گذشته. زیر لب به خدا التماس می کرد:

- محمد سام تو رو خدا بیا.

یقه لباس را بالا کشید و صورتش را پنهان کرد. ولی فایده ای نداشت چیزی از شدت سرما کم نشد. انگشت های پایش یخ زده بود. سرش را روی زانویش گذاشت و بیشتر به دیوار چسبید. چشم هایش داشت روی هم می رفت.

- محـ.... مد سـ.... ام...بیـ....ا...

در ان لحظه دلش می خواست بلند شود و همسایه ها را صدا بزند.ولی دیگر نایی برایش نمانده بود که بتواند تکان بخورد. یک آن خودش را لعنت کرد که چرا همان موقع که هنوز نایش را داشت امتحان نکرده بود. بدون شک طبقه پائین صدایش را می شنیدند.

عمه حسابی سورپرازیش کرده بود. کل فامیل آنجا بودند حتی عموهای قلابی اش. البته دیگر قلابی را ته اسم آنها وصل نمی کرد. انگار واقعا بزرگ شده بود. با نگاهی سرد به سمت ساعد و سعید رفت. قیافه ها همه تغییر کرده بود ساعد واقعا پیر شده بود. ساعد جلویش ایستاد. انگار چیزی را که می دید باور نمی کرد. سام دستش را به سمت او دراز کرد و گفت:

- چطورین عمو جان؟

حالت چهره همه تغییر کرد. مهسا انگار راحت شد و لبخند زد. توی تمام این سال ها فقط عمو رضا و عمه اش بودند که با او در ارتباط بودند و از او خبر می گرفتند. سام هم از انها بی خبر نبود. غیر از کاری که هادی کرده بود و بعد از ان قسم خورد دیگر اسمش را نیاورد. ولی هادی هم آنجا بود. با زن و نیما پسر دو ساله اش. نگاهش پائین بود. سام از کنارش رد شد و یک سلام کوتاه به او کرد.فکر نمی کرد بتواند ببخشدش ولی حالا دیگر برایش هیچ چیز مهم نبود. مهم این بود که الان او در موضع قدرت بود و هادی در موضع ضعف.او الان نماینده پدر و مادرش بود. نماینده تمام و کمال خانواده احتشام زاده باید امروز و امشب خودش را به رخ می کشید تمام داشته هایی را که با زحمت به دست آورده بود باید به رخ می کشید.

به رخ کسانی که فکر می کردند او یک مزاحم اضافی است که لیاقت این اموال را ندارد.هاتف با زنش مشکل داشت و نیامده بود. کیا یک شرکت توی شهرستان باز کرده بود و حسابش را از پدرش سوا کرده بود. الان هم بهانه آورده و نیامده بود.شقایق و همسرش ولی بودند. شوهر شقایق آدم خوبی به نظر می رسید. سام با وقار و سنگینی نشست و بقیه را هم دعوت به نشستن کرد. جو سنگین بود و کسی صحبت نمیکرد. پسر هادی به مادرش چسبیده بود با چشم هایی کنجکاو به مهمان تازه وارد نگاه می کرد. سام به او نگاهی کرد و لبخند زد که باعث شد نیما بیتشر به مادرش بچسبد. عمه مهسا سعی کرد جو را صمیمانه کند.

- خوب سام تعریف کن از اون طرفا؟

و به ظرف میوه شاره کرد و گفت:

- میوه بردار.

سام یک پرتقال برداشت و در حالی که پوست می گرفت به عمه اش گفت:

- خبر خاصی نبود. جز درس و کار.

پارسا که درست کنار او نشسته بود دستی روی شانه اش زد و با خنده گفت:

- بالای هیجده سالشو سانسور کردی؟

همین حرف باعث خنده جمع شد و بالاخره فضا از آن خشکی اولیه بیرون آمد. پریا و شیده خودشان را کنار او رساندند. سام با همه می گفت و می خندید. هادی ولی ساکت بود.انگار کل جمع او را بایکوت کرده بودند.

دو سال بعد از اینکه سام رفت. موش دواندن های هادی هم شروع شد. تمام واسطه ها را می شناخت تمام چم و خم کارخانه توی دستش بود. زد و بد کرد از دوستان سابقش کمک گرفت. وعده وعید داد تا بالاخره توانست به سام ضربه بزند.

romangram.com | @romangraam