#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_290


- تا سام برگرده منم برگشتم. کی به کیه؟

داشت وسوسه می شد. به سمت اتاق سام رفت که نگاهش به در بالکن افتاد.. در بالکن توی اتاق سابق پدر و مادر سام بود. لیون به دست به طرف در رفت.

شاید هفت هشت سالی بود که این در باز نشده بود.

- تا مامان بخوابه می تونم برم تو بالکن شاید تا مامان خوابید بارون تمام شد.

نگاهی به لباسش انداخت خیلی گرم نبود. به اتاق سام برگشت و یک پلیور قهوه ای که روی صندلی اتاق مانده بود را برداشت و تنش کرد. برایش شبیه مانتو شده بود. یقه اش را به بینی اش نزدیک کرد و بو کشید. برای خودش خندید و گفت:

- تا سام بیاد هر غلطی دلت خواست بکن.

شالش را روی سرش انداخت. لیوان چایش را هم برداشت و به سمت در بالکن رفت.چراغ اتاق را روشن کرد. لیوان را روی میز گذاشت و به دستگیره در بالکن نگاه کرد. حسابی زنگ زده بود. چند بار تکانش داد. ولی در از جایش تکان نخورد. چند بار در را به سمت خودش کشید. هیچ اتفاقی نیافتاد. با حرص به بالکن که کمی از دانه های باران نم برداشته بود نگاه کرد.

- می خوام برم بیرون باز شو دیگه.

و لگدی به در زد و دوباره سعی کرد در را باز کند. با یک حرکت در را به سمت خودش کشید و که به جای باز شدن در دستگیره و میله دسته با هم از جا در آمدند و نیایش پهن زمین شد. با اخم به دستگیره توی دستش و در نگاهی انداخت که تازه متوجه شد در به سمت بیرون باز می شود. یکی پس کله خودش زد و گفت:

- خله این برعکسه.

بعد بلند شد و دسته را جا زد و در را به سمت بیرون هل داد ولی در باز هم باز نشد.

- خوب باز شو دیگه. اه.

کمی عقب رفت و دسته را پائین کشید و محکم به آن تنه زد. در با صدای بدی باز شد. و نیایش توی بالکن پرت شد. دانه های باران که به صورتش خورد خندید و رو به در زبانش را در اورد و گفت:

- هیچ دری به روی من بسته نمی مونه اینو تو گوشت فرو کن.

بعد بلند شد و لباس سام را وارسی کرد. هنوز تمیز بود. برگشت توی اتاق و لیوان چایش را برداشت و برگشت توی بالکن به دیوار تکیه داد و به دور ها نگاه کرد. خیابان اصلی از آنجا معلوم بود. ساختمان های اطراف حداکثر دو طبقه بودند. باد شروع به وزیدن کرده بود و از شدن باران کم شده بود و همین هوا را سرد تر کرده بود. جرعه ای از چایش را خورد و بینی و دهانش را توی یقه پلیور پنهان کرد.

استین های لباس به اندازه کافی بلند بود که دست هایش را گرم کند. توی فکر به صدای دانه های باران گوش می داد. نمی دانست چه مدتی آنجا ایستاده که باد شدیدی وزید و در بالکن به شدت به هم خورد.

با وحشت به در بسته نگاه کرد و به سمت آن دوید. مقابلش ایستاد و دست دراز کرد تا در را باز کند که جای خالی دسته چشمانش را گرد کرد. در از بیرون دسته نداشت و دسته و میله هم از طرف دیگر روی زمین افتاده بودند.با بدبختی نگاهی به نرده های در انداخت و دستش را روی سرش گذاشت:

- وای بدبخت شدم.

باران قطع شده بود و حالا باد سردی می وزید. در حالی که به جای خالی دستگیره نگاه می کرد بقیه چایش را خورد و به خودش گفت:

- حالا چکار کنم؟

ور رفتن با در فایده ای نداشت. سر تا سر بالکن را نگاه کرد تا شاید وسیله ای پیدا کند و بتواند با آن زبانه را عقب بکشد.

- این جور که این دره گیر کرده بود با دیلمم باز نمی شه.

به سمت نرده رفت و طبقه بالا و پائین را نگاه کرد. اگر صدا می زد آیا صدا به خانه همسایه می رسید؟ نگاهی به طیق خودشان انداخت. اتاق مادرش درست در طرف مخالف بود و عمرا صدا به آن می رسید. طبقه پائین چطور؟ لبش را گزید.

romangram.com | @romangraam