#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_289
لیوان محبوب سام را از بین ظرف ها بیرون کشید. خوشحال بود که سام هنوز ان را داشت. روی دسته اش ترک کوچکی افتاده بود و گوشه دسته روی لبه هم یک لب پریدگی دیده می شد. برای خودش چای ریخت و دوباره به پنجره نگاه کرد. باران تندشده بود. به سمت پنجره رفت و بازش کرد. بوی باران پائیزی به بینی اش خورد. دستش را از پنجره بیرون برد. دانه های باران که به دستش خورد تمام تنش لرزید. پنجره را بست و از آشپزخانه خارج شد.چقدر دلش می خواست برود زیر باران ماشین سواری.
- کاش سام اینجا بود.
موبایلش زنگ خورد. مادرش بود:
- بله مامان؟
- مگه شام نمی خوای؟
- الان نه. کار دارم.
مکثی کرد و گفت:
- مامان میای بیریم بیرون یه دوری بزنیم؟
- الان؟
- اره داره بارون میاد.
- نه مامان جان من می خوام بخوابم. خودت که می دونی صبح زود باید پاشم.
نیایش به پنجره که دانه های باران نقطه چینش کرده بود نگاه کرد و یک آه کشید و گفت:
- باشه.
- شامتو می ذارم روی میز.من می خوابم. زود کارتو بکن بیا بالا.
- باشه. شما بخواب من کارم تمام شد می ام.
- نیایش نزنه به سرت تنهایی بری بیرون.
- نه مامان خیالت راحت برو بخواب.
- کلید برداشتی. پشت در نمونی.
- نه برداشتم.خیالتون راحت.
- باشه شبت بخیر.
موبایلش را قطع کرد و روی کاناپه هال انداخت. خانه حسابی توی سکوت فرو رفته بود. صدای دانه های باران که داشه به شیشه می خورد وسوسه اش می کرد.
- مامان که خواب رفت می زنم بیرون.اون که فکر می کنه من اینجام.
دوباره به پنجره نگاه کرد:
romangram.com | @romangraam