#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_288


نیایش پوفی کرد و در حالی که بر می گشت توی اتاقش بلند گفت:

- مامان به محمد سام نگی ها...

و توی دلش اضافه کرد:

- شاید به این کنه گفتم دست از سرمون برداشت خودش قرار خواستگاری رو کنسل کرد. ای خدا چه گیری افتادم.

و در اتاقش را با حرص بست. از پنجرا اتاق بیرون را نگاه کرد. هنوز از سام خبری نبود.

- این کجا مونده حالا.

کلافه برگشت و روی تخت دمر افتاد و مشغول کار ترجمه اش شد. هر چند دقیقه یک بار هم به ساعت نگاه می کرد. ساعت نه بود. احساس می کرد. سام هر جا که باشد باید تا الان بر می گشت. بعضی از کتاب هایش را که هنوز پائین مانده بود لازم داشت. موبایلش را برداشت و به سام پیام داد:

- کجا موندی؟ سرتو کردن زیر آب؟

جواب پیام خیلی زود آمد. کوتاه بود:

- خونه عمه ام.شام می مونم.

نیایش نگاهی به پیام سام انداخت و پایش را با حالت عصبی تکان داد.

- خونه عمه. پریا خانم و اون یکی اسمش چی بود...نصفه شب زودتر نمی اد.

دستی به پیشانی اش کشید و از جا بلند شد. کلید خانه سام را برداشت شالش را روی سرش انداخت و کاغذهایش را زیر بغلش زد. به سمت در رفت و از همان جا داد زد:

- مامان من رفتم پائین.

- چیزی نمونده شام حاضر شه. به محمدم بگو بیاد بالا.

کفش هایش را پوشید و گفت:

- نیست خونه عمه شه.

معصومه خانم از توی آشپزخانه سرش را بیرون کرد و گفت:

- حالا که محمد اومده برو وسایلت و جمع کن بیار بالا. بچه راحت نیست هی دم به دقیقه بری اونجا.

شانه ای بالا انداخت و گفت:

- باشه.

و در حالی که کلیدش را توی دست می چرخاند از پله پائین رفت.

بدون اینکه چراغ اضافه ای روشن کند به سمت اتاق سام رفت.چراغ را روشن کرد و دست به سینه به چهارچوب تکیه داد. می توانست کتاب را بردارد و برود. ولی چیزی ته دلش می خواست بماند. نگاهی به ساعت روی میز انداخت و لبخند زد. تا آمدن سام هنوز وقت بود. چرخید به سمت آشپزخانه و به سمت گاز رفت. مشغول درست کردن چای شد.نگاهش را از پنجره بیرون داد. انگار باران می آمد. به سمت شیشه رفت و صورتش را به آن چسباند. لبخند زد. اولین باران پائیزی بود که می بارید. برای خودش چای درست کرد.ظرف های مانده از صبحانه را شست و آشپزخانه را مرتب کرد. همانجورکه به کابیت تکیه داده بود تمام خانه را نگاه کرد. از اینکه یک روز با سام اینجا زندگی کند ته دلش ضعف رفت.

romangram.com | @romangraam