#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_287
- چرا ندم؟
نیایش با چشم هایی گرد شده به مادرش گفت:
- مامان چرا با من هماهنگ نکردین؟
- چقدر نق می زنی نیا...نتونستم. بنده خدا اینقدر مودب بود که روم نشد تازه گفت با خودت صحبت کردن.
نیایش دلش می خواست سرش را توی دیوار بکوبد. یعنی چی که بدون خبر دادن به او مادرش را برای خواستگاری جلو انداخته این استاد دیگر نوبر بود.
- حالا چرا اینجوری می کنی یه شب میان و می رن دیگه.
نیایش کلافه بلند شد و به سمت اتاقش رفت. اصلا دلش نمی خواست حالا که سام برگشته کسی به عنوان خواستگار پایش را توی این خانه بگذارد. آن هم کی استاد سازگار چقدر این مرد نچسب بود. داشت می رفت توی اتاقش که صدای مادرش مثل پتک توی سرش خورد:
- به محمدم بگو بیاد. بالاخره یه مرد باشه بد نیست.
- نیایش به سمت مادرش چرخید و داد زد:
- مااامااان!!!!
- مامان و مرض لولو خرخره که نیستن.
نیایش دوباره برگشت و به مادرش که بی خیال شام درست می کرد نگاه کرد. با حرص همان جا کنار در آشپزخانه روی زمین چهار زانو زد و گفت:
- خیر سرم منم آدمم نمی تونین قبلش یه ندا به من بدین.
- وا تو که تا دیروز تا این زنگ می زد چهار نعل می رفتی چی شد حالا؟
- مامان اون یه مسئله کاری بود چه ربطی داره.
- کاری یا هر چی. اینا میان آخر هفته. به محمدم یادت نره بگی.
نیایش دست هایش را زیر بغلش زد و گفت:
- من روم نمی شه.
- باشه خودم می گم.
نیایش از جا پرید و گفت:
- نه نه نمی خواد خودم می گم.
معصومه خانم سری تکان داد و گفت:
- دختر بزرگ کردم. نسترن سن تو بود نهالم داشت.
romangram.com | @romangraam