#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_286


- من کارخونه بودم دارم می رم خونه.

- گفتی بعد از کارخونه میای گفتم بچه ها هم بیان همه دور هم باشیم. میای که؟

سام دلش می خواست برود خانه و استراحت کند. ولی دلش نیامد شوق عمه اش را نادیده بگیرد.

- بله حتما میام.

- اگه کاری نداری الان بیا چون بچه ها همه هستن.

سام نفسش را نگه داشت و بعد از یک لحظه گفت:

- چشم.

- قربونت برم عمه جان.

سام لبخندی زد و تماس را قطع کرد بعد هم به راننده گفت:

- برو به این ادرس

و ادرس را داد و دوباره چشم هایش را بست.

نیایش روی تختش دراز کشیده بود داشت با چشم هایی ریز شده به مادرش که داشت آرام آرام با تلفن صحبت می کرد خیره شده بود:

- این مامان خانم بدجور مشکوک می زنه.

از روی تخت بلند شد و از اتاق خارج شد. هم زمان معصومه خانم گوشی را گذاشت و به نیایش خیره شد.

- چیه؟خبریه؟

معصومه خانم با یک نفس عمیق رفت سمت آشپزخانه و گفت:

- مادر استادت بود.

نیایش با چند قدم تند رفت سمت مادرش و گفت:

- چکار داشت؟

- چکار می تونست داشته باشه. اجازه گرفت بیاد خواستگاری.

نیایش دستش را روی سرش گذاشت و گفت:

- شما که اجازه ندادین؟

معصومه خانم خیلی خونسرد گفت:

romangram.com | @romangraam