#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_285


- ساکت بابا یکی می فهمه.

صدای خنده هایشان حسابی روی اعصاب نیایش بود. نیم چرخی زد و به آن دو نگاه کرد. دورا دور می شناختشان ولی در حد همان سلام و احوال پرسی زیاد با بقیه جور نبود. علاوه بر آن بیست نفر بقیه هم توی اتاق کنفرانس جمع شدند. سام با آقای نورایی در بالاترین نقطه نشسته بود. نیایش یک صندلی همان نزدیک های در انتخاب کرد و نشست و از همان جا خیره سام شده بود. سامی که تمام چشم ها را خیره کرده بود. سام نگاهش روی میز مقابلش بود و داشت به حرف های نورایی گوش می داد.

صدای زمزمه افراد داخل سالن می آمد. ولی سام تمام حواسش را داده بود به حرف های نورایی. نورایی با اجازه ای گفت و بلند شد و سینه اش را صاف کرد و گفت:

- اول خیر مقدم می گم خدمت جناب مهندس و خوشحالم که این افتخار نصیب من شد که با ایشون کار کنم. فکر می کنم همه دیگه می دونستن که ایشون به زودی بر می گردن و خودشون مدیریت اینجا رو به عهده می گیرن و فرصتی میشه برای من که برم و به بازنشستگیم برسم که داشت کم کم دیر می شد.

جمع خنده آرامی کرد و آقای نورایی با لبخند به سام نگاه کرد و گفت:

- ازشون خواهش می کنم خودشون چند کلمه ای ما رو مهمون کنن.

سام با یک لبخند از جا بلند شد و از آقا نورایی تشکر کرد و نگاهش روی جمعیت سر خورد و به نیایش رسید که دست زیر چانه با یک لبخند پهن به او خیره شده بود. سام داشت خنده اش می گرفت یک چشم غره به نیایش رفت و سینه اش را صاف کرد ولی هیچ تغییری در حالت نیایش به وجود نیامد تازه لبخندش پهن تر هم شد. سام سعی کرد به سمتی که نیایش نشسته نگاه نکند چون این جور که معلوم بود کوتاه بیا نبود.

- قبل از هر چیز می خوام از زحمات آقای نورایی تشکر کنم که اگر ایشون نبود این کارخونه الان اینجور سرپا نبود.

نورایی سری به نشانه احترام خم کرد و سام که حالا با جو کمی آشنا شده بود. نگاه جدی اش را به جمع دوخت و گفت:

- بعضی از شما منو می شناسین.

و نگاه سردشش را روی افردای که قبل از رفتنش اینجا کار می کردند لحظه ای متوقف کرد. بعضی سرشان را پائین انداختند سام با همان لحن سرد و محکم ادامه داد:

- بعضی هم اعضای جدید هستند .من محمد سام احتشام زاده هستم. مدرک فوق لیسانس مهندسی مواد گرایش سرامیکمو از دانشگاه بریتیش کلمبیای کانادا گرفتم. این کارخونه متعلق به پدربزرگ من بوده که با سخاوت برای من گذاشته. خیلی ها تون می دونن چقدر ایشون برای سرپا نگه داشتن اینجا زحمت کشیدن. و حالا من اینجا هستم تا اسم ایشون و این کارخونه رو زنده نگه دارم و از هیچ تلاشی برای این کار فروگذار نمی کنم. از همه شما هم درخواست دارم که توی این راه به من کمک کنید. چون هستند کسانی که زیاد مایل نیستند این اتفاق بیافته. توی این هفت سال که من از اینجا دور بودم واقعا یک سری مسائل پیش اومد که من فکر کردم دیگه کار این کارخونه تمامه ولی زحمات جناب نورایی و دیگر دوستان از این کار جلو گیری کرد. از اینکه وقتتون و به من دادین تشکر می کنم.

نیایش هنوز دست زیر چانه محو سام بود که با صدای تشویق حضار بالاخره از زل زدن به سام دست برداشت. جمعیت بعد از یک پذیرائی ساده به سمت محل کارشان رفتند و سام همراه چند نفر از مهندسان کارخانه برای بازدید خط تولید رفت.

تا ظهر خبری از سام نبود. نیایش هم مشغول کار خودش شد و تا وقت رفتن هم نتوانست سام را ببیند. معلوم بود حسابی سرش شلوغ است. برای همین بدون اینکه منتظر او بماند با ماشین خودش به سمت خانه رفت. سام هم تمام روزش را توی خط تولید این طرف و آن طرف رفته بود و به توضیحات مهندسان کارخانه گوش داده بود. نهار را با نورایی و دو تا از معاونان کارخانه صرف کرد و بالاخره ساعت هفت که کارخانه را ترک کرد توانست یک نفس راحت بکشد. راننده اش جلوی ساختمان منتظرش بود. سوار شد و با خستگی سرش را به صندلی تکیه داد.

- کجا برم آقا؟

- خونه!

راننده سری تکان داد و به سمت خانه به راه افتاد. سام چشم هایش را بسته بود و به روزی که توی کارخانه گذرانده بود فکر کرد. قیافه بعضی از کارمند های شرکت وقتی او را دیده بودند حسابی دیدنی بود. هیچ کس باورش نمی شد که این سام همان سام باشد که هفت سال پیش مستاصل و گیج به دهان این و آن نگاه می کرد و حتی یک کلمه از حرف هایشان را هم نمی فهمید.

لبخند پهنی روی لب هایش آمد. چه لذتی داشت ارضای حس غروری که روزی زخم خورده بود. یک نفس عمیق کشید و کمی سر خورد و راحت تکیه داد. سختی هایش داشت شروع می شد. تمام بار خاندان احتشام زاده روی دوش او بود. نام پدربزرگش و پدرش را او باید سر بلند می کرد.

چشم هایش داشت روی هم می افتاد که صدای زنگ موبایلش هشیارش کرد. با کسالت موبایل را برداشت. عمه مهسایش بود. یادش امد قول داده سری به او می زند::

- جانم عمه جان.

- سلام عزیزم خوبی عمه؟

- ممنون. شما خوبین؟

- همه خوبن. کجایی عمه؟

romangram.com | @romangraam