#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_284
سام بدون اینکه نگاهش را از رو به رو بگیرد فقط یک کلمه گفت:
- کارخونه.
پسرک سری تکان داد و گفت:
- چشم آقا.
تا رسیدن به کارخانه فضای ماشین را سکوت فرا گرفته بود. جلوی نگهبانی راننده برای نگهبان بوق زد و او هم دوان دوان به سمت ماشین آمد. سام هنوز چهره او را به خوبی یادش بود.
- سلام خوش اومدین.
- ممنون.
- همه منتظرتون هستن.
ابروهای سام بالا رفت و به راننده اشاره کرد حرکت کند. جلوی ورودی اصلی ساختمان اداری عده ای جمع شده بودند. راننده با یک جست پیاده شد و در را برای سام باز کرد. سام یک نفس عمیق کشید و زیر لب اسم خدا را گفت و پیاده شد.
نیایش جایی پشت جمعیت دست به سینه به در ماشین خیره شده بود. سام به آرامی از ماشین پیاده شد و نیایش تازه فهمید صبح اینقدر برای رفتن عجله کرده که اصلا درست او را ندیده. پالتوی کرمش از شدت تمیزی توی نور افتاب انگار برق می زد. شلوار قهوه ای و پیراهنی با راه های باریک کرم قهوه ای تنش بود. ابروهای نیایش بالا رفت سام را تا حالا این همه شیک و رسمی ندیده بود. دستکش های قهوه ای چرمی اش بیشتر از همه توی چشم می آمد.
- بی شعور چه تیپی هم زده.
باد سرد زمستانی موهای ژل خورده اش را تکان نداد. اخم کرده بود و زخم پیشانی اش چهره اش را سخت و خشن کرده بود. نیایش محو تماشایش شده بود و خدا را شکر کرد که عینک آفتابی اش را زده و می تواند سیر براندازش کند. آقای نورایی به سمت او رفت و سلام کرد.
- سلام جناب مهندس خودش اومدین.
- ممنون.
سام نگاهش را توی جمعیت بیست نفری جلوی در انداخت و توی همان نگاه اول نیایش را تشخیص داد. لبخند کم رنگی روی لب هایش آمد و سریع ناپدید شد. بعد هم همراه آقای نورایی به سمت ساختمان رفت و بقیه هم پچ پچ کنان پشت سرشان. نیایش گوش هایش را تیز کرده بود.
دوتا از کارمند های خانم. پشت سر نیایش داشتند ریز ریز می خندیدند. نیایش صدایشان را می شنید.
- من که یه لحظه قلبم وایساد.
- منم. باورم نمی شد. این مهندس که می گن این باشه. وای تیپشو دیدی آخرشه.
- یواش تر بابا خوبه تازه یه بار دیدیش.تازه مگه ندیدی چه اخمی داشت معلومه از اون بداخلاقاشه
نیایش زیر لب گفت:
- پسرم کجاش بد اخلاقه به این ماهی
دوباره به مکامله آنها گوش داد:
- وای که عاشق همون اخمش شدم.
romangram.com | @romangraam