#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_283
- سم توش نریختم چرا اینجوری نگاه می کنی.
بعد لقمه را به سمت او دراز کرد و با چشم به دهان او اشاره کرد و گفت:
- باز کن آفرین پسرم....
با خنده لقمه را جلوی دهان سام گرفت و توی چشم هایش خیره شد.نگاه سام کلافه شده بود و دهانش اوماتیک باز شد. نیایش لقمه را آرام توی دهانش گذاشت و یک لبخند نرم به او زد و مشغول خوردن خودش شد. سام کلافه دستی توی موهایش کشید و تند بلند شد بدون نگاه کردن به نیایش با گیچی گفت:
- تا... تو......صبحانه اتو تمام می کنی....... من برم حاضر شم.
و به سرعت از آشپزخانه خارج شد. نیایش با نگاهش او را تا جایی که امکان داشت دنبال کرد و وقتی خوب از تیر رس نگاهش خارج شد لبش را گاز گرفت و با خوشی خندید. به چیزی که می خواست داشت نزدیک می شد. سام خیلی هم دور از دست رس نبود. لقمه آخر را توی دهانش گذاشت و فکر کرد:
- یک...یک جناب مهندس.
دیگر باید می رفت. ماندن بیشتر از این جایز نبود.تند تند ظرف ها را توی ظرف شوئی گذاشت.زیر کتری را خاموش کردو چایش را تلخ سر کشید. سام هنوز توی اتاق مشغول بود. نیایش پالتویش را پوشید.کیف و پوشه اش را برداشت و مقابل آینه کنار در دوباره رژ زد. وقتی به سمت اتاق چرخید سام را دید که با همان نگاه کلافه نگاهش می کرد. آخ که چقدر دلش می خواست از همانجا بدود و خودش را توی آغوش سام بیاندازد. اینجور که نگاه می کرد مثل یک پسر بچه معصوم به نظر می امد که مادرش را گم کرده. خودش را جمع کرد و در را باز کرد و گفت:
- من دارم می رم. اومدی ها رئیس جون.
و قبل از اینکه سام بتواند حرفی بزند از خانه خارج شد و از پله پائین دوید تا ضربان تند قلبش را به گردن دویدن روی پله بیاندازد. سام به در بسته خیره شد و چند بار نفس عمیق کشید:
- باید زودتر با خاله حرف بزنم. اینجوری یه کاری دستم خودم می دم.
از کنار آشپزخانه که رد می شد دوباره همان صحنه مقابل چشمانش رنگ گرفت.
- یعنی خودشم می دونه نگاهش چه بلایی سرم میاره.
وقتی از پله سرازیر شد. نیایش رفته بود و در پارکینگ هنوز باز بود.
- شاید فهمید که اینجوری فرار کرد.اصلا نذاشت بگم با راننده میام.
با خنده به سمت در پارکینگ رفت. امروز قرار بود با راننده اش برود. نا سلامتی مدیر کارخانه ای با آن عظمت بود. بهتر بود روز اول کمی رسمی تر برخورد می کرد. در را بست و به ساعتش نگاه کرد. هنوز فکرش درگیر نیای اش بود.
- امشب به خاله می گم. دیگه بسه هر چی صبر کردم.
بعد لبخندی زد و فکر کرد:
- با وجود خانم خانما امروز گند نزنم خوبه.
صدای بوق ماشینش او را به خودش آورد. راننده تند پیاده شد و در را برایش باز کرد:
- سلام جناب مهندس.
سام عینکش را روی چشم گذاشت و با حرکت سر و یک لحن آرام جوابش را داد. پسرک سریع ماشین را دور زد و پشت فرمان نشست و از آینه نگاهی به سام انداخت و گفت:
- کجا برم قربان؟
romangram.com | @romangraam