#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_282
نیایش با خنده دوتا فنجان پر کرد و روی میز گذاشت.بعد دستی به کمر زد و گفت:
- من پنیر گردو دوست ندارم. نیم رو می خوام.
سام بالاخره وارد آشپزخانه شد و گفت:
- خوب درست می کنم برات.
نیایش به سمت کابینت چرخید و گفت:
- نه رئیس این حرفا چیه شما بفرما خودم ردیفش می کنم.
سام دوباره روی صندلی اش نشست و کمی شکر توی چایش ریخت و به حرکات تند نیایش نگاه کرد که داشت جلوی گاز تند تند کار می کرد. در حالی که چایش را هم می زد با خودش گفت:
- چقدر بزرگ شدی تو خانم کوچولو.
و به یاد گلایه های خاله از تنبلی و کار نابلدی نیایش افتاد.همیشه هم می گفت یه نیم رو بلد نیست درست کنه. به فکرش لبخند زد. اینقدر توی فکر خودش بود که اصلا نفهمید کی نیایش کنارش نشست.
- محمد...سام!! ته فنجون سوراخ شد. چقدر هم می زنی.
سام به خودش امد و به نیایش که درست روی صندلی کناری اش نشسته بود با تعجب نگاه کرد. نیایش تکیه نان برداشت و گفت:
- هان چیه؟ نشناختی؟
- پختی؟
نیایش برای خودش لقمه ای گرفت و با انگشت توی دهانش چپاند و با سر به ماهیتابه مقابلش اشاره کرد و در حالی که به سختی لقمه اش را قورت می داد گفت:
- اره مگه نمی بینی.
سام با تعجب به نیم روی مقابل نیایش نگاه کرد و تازه فهمید اینقدر توی فکر بوده که متوجه کارهای نیایش نشده. هنوز دستش زیر چانه اش بود و داشت چایش را هم می زد. نیایش با یک حرکت قاشق را از دست سام کشید و گفت:
- بابا ولش کن. به خدا حل شد.
سام نگاهی به دستش و به چهره شیطان نیایش انداخت و با تکان سر برای خودش لقمه گرفت. نیایش به نیم رو ها اشاره کرد و گفت:
- نمی خوری؟
-نه دیگه صبحانه ام تقریبا تمام شده.
- نیایش بدون توجه به جواب سام یک تیکه نان بزرگتر از مقداری که برای خودش جدا می کرد برداشت و مقداری تخم مرغ لای ان گذاشت و به سمت سام دراز کرد و گفت:
- بخور از این اتفاقا هر صد سال یه بار می افته که من برای کسی آشپزی کنم.
سام با تعجب به لقمه توی دست نیایش که به سمت او دراز شده بود نگاه کرد و نیایش با خنده گفت:
romangram.com | @romangraam