#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_281


- جدی تشریف نمی ارن جناب رئیس؟

سام به لقمه نیمه خورده ای که توی دستش بود اشاره کرد و گفت:

- دارم صبحانه می خورم.

نیایش کمی روی پنجه پا ایستاد و توی لقمه دست سام را نگاه کرد و گفت:

- چی می خوردی؟

سام با دقت به چشمان نیایش نگاه کرد. از اینکه نیایش هیچ ماجرای دیشب را به روی خودش نمی اورد خنده اش گرفته بود. در حالی که با لبخند به چشمان شیطان او نگاه می کرد گفت:

- صبحانه نخوردی؟

نیایش شانه ای بالا انداخت و گفت:

- کله سحری اونم تنها چیزی از گلوی آدم پایئن نمی ره.

سام در را تا انتها باز کرد و گفت:

- پس بیا با رئیست صبحانه بخور که از این افتخارا نصیب هر کسی نمی شه.

نیاش چانه اش را بالا داد و وارد خانه شدو گفت:

- منم از این افتخارا به هر کسی نمی دم مهندس احتشام زاده.

و با یک حرکت پوشه و کیفش را روی کاناپه پرت کرد و به سمت آشپزخانه رفت. سام لقمه اش را توی دهانش گذاشت و گفت:

- نه به خدا تعارف نکن بیا تو.

صدای نیایش را از توی آشپزخانه شنید.

- چکار کنم دیگه. خودت می دونی که من چقدر خجالتی هستم بخاطر همونه که تعارفی به نظر میام.

سام به لبه اپن تکیه داد و به او که داشت پالتوی کرمش را روی پشتی صندلی آویزان می کرد با لذت نگاه کرد. شلوار لی سورمه ای رنگی تنش بود. با یک بلوز قرمز استین بلند. تا حالا او را با این رنگ لباس ندیده بود. شاید هم دیده بود و ان موقع زیاد برایش مهم نبود که نیایش چه چیزی تتنش می کند. همان جور که او را برانداز می کرد. گفت:

- منم مرده این مدل خجالتی بودنت هستم.

نیایش یک لحظه گونه هایش رنگ گرفت و پشت به سام مقنعه اش را مرتب کرد و به سمت قوری که روی گاز بود رفت و با همان لحن بی خیال گفت:

- برای تو هم چایی بریزم؟

سام دستش را زیر چانه اش زد و بدون اینکه از او چشم بردارد با همان لحن شوخ گفت:

- تو بریز اگه من نخوردم.

romangram.com | @romangraam