#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_280
- می ام عمه جان باور کنین تازه خوابم داره نرمال میشه این چند روز خیلی سخت بود.
- می دونم. ولی در اولین فرصت بیا ببینمت.
- حتما. می خواستم همه رو دعوت کنم خونه.
- تا اون موقع یه بار بیا ببینمت دلم تنگ شده برات.
- چشم. فردا اگر رسیدم از کارخونه میام.
- قدمت سر چشم. کاری نداری عمه جان؟
- نه سلام برسونین.
-خداحافظ.
گوشی را گذاشت و متفکر به سمت اتاق رفت. لیوان نسکافه نیایش هنوز کنار کتابخانه بود. با یک لبخند پهن برش داشت و کمی از ان را مزه مزه کرد. بعد هم روی تخت دراز کشید و به سقف زل زد.
- باید به خاله بگم پسرت زن می خواد.
چرخی زد و با خوشی برای خودش خندید. چهره بغ کرده نیایش جلوی چشمش امد. دست هایش را زیر سرش زد و همان جور که به سفیدی سقف زل زده بود چشم هایش را بست.چشمان براق نیایش تمام ذهنش را پر کرد. بدون اینکه چشمانش را باز کند. خیره چشمان توی ذهنش شد و گفت:
- به زودی میشی نیای من.
و لبخند زد. چقدر دلش می خواست این تصویر ذهنی اش حقیقت داشت و الان دست دراز می کرد و ان گونه های گل انداخته را لمس میکرد. با یک نفس عمیق تب درونش را بیرون داد و چشم هایش را به هم فشرد. الان باید می خوابید.
نیایش سرحال از خانه بیرون زد. اینقدر هیجان داشت که صبحانه را هم دور زد. مادرش هم که نبود که به پر و پایش بپیچد تا صبحانه بخورد. امروز روز معارفه سام....محمد سام توی کارخانه بود. نیایش کیفش را روی شانه اش مرتب کرد و پشت در خانه سام ایستاد. بی خیال شانه ای بالا انداخت و به خودش گفت:
- فهمید که فهمید زحمت من کمتر.
و با سرخوشی چند بار زنگ را فشرد. صدای خندان سام را شنید:
- چه خبره سر اوردی؟
نیایش یک قدم عقب رفته و پوشه کاغذهایش را در آغوش گرفت یک نگاه تند به سر و وضعش انداخت و با لبخند به در خیره شد. سام که در را باز کرد نیایش به او مهلت نداد.
- سلام جناب رئیس.
بعد نگاهی به سر تا پای او انداخت که هنوز لباس منزل تنش بود و گفت:
- عجب رئیسی!
- صبح بخیر کارمند نمونه.
نیایش یک قدم فاصله با سام را طی کرد و رو به رویش ایستاد و گفت:
romangram.com | @romangraam