#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_279


نیایش داشت به خودش فحش می داد. اینقد تابلو بازی در آورده بود که سام فهمیده بود. زیر چشمی به سام نگاه کرد که داشت با لبخند او را نگاه می کرد. دوباره اخم کرد و سام چرخید و به سمت اتاق رفت و با خرسی برگشت. تمام مدت نیایش داشت فکر میکرد چطور ماجرا را ماست مالی کند.

- بیا اینم خرسی.

نیایش دست دراز کرد و خرسش را گرفت و در حالی که با دست و پای ان ور می رفت گفت:

- رابطه ات با ساحل به من ربطی نداره. هر کسی حق داره با هر کی دلش خواست رابطه داشته باشه. بالاخره....توام....خوب هفت سال باهاش دوست بودی دیگه. اونجا تو یک کشور تنها. تازه تو که نمی تونی تا اخرت عمرت تنها باشی....خوب....باید....یعنی می خوای که بالاخره ازدواج کنی...

از شدت استرس نمی فهمید دارد چه چیز هایی سر هم می کند. دست و پای خرسی را هم تقریبا به هم گره زده بود.

- تا کی می تونی هی مواظب ما باشی. بالاخره تو هم زندگی داری باید ازدواج کنی همین جوری که نمی شه تازه هر آدمی هم حق داره خودش هر کی و دوست داره انتخاب کنه....کسی که نمی تونه تو رو زور کنه که مثلا با فلان دختر رابطه نداشت باش یا دوستش نداشته باش...

اینقدر پشت سر هم حرف زده بود که نفسش گرفته بود. سام تمام مدت با یک لبخند داشت نگاهش می کرد و از اینکه نیایش داشت اینقدر تابلو خودش را لو می داد توی دلش عروسی بود. وقتی نیایش توقف کرد تا نفس بگیرد و دوباره شروع کند سام یک کم بلند تر صدایش زد:

- نیا....

نیایش که انگار منتظر بود سام صدایش کند سرش را بالا اورد و گفت:

- بله؟

- ساحل با یه ایرانی-کانادایی نامزد کرده

نیایش پای خرسی را پیچاند و گفت:

- آهان.خوب مبارکه.

بعد چرخید سمت پله و گفت:

- شب بخیر

سام پشت سر او از خانه بیرون آمد و در حالی که نمی توانست خنده را از روی لب هایش جمع کند گفت:

- خوابای خوش ببینی.

و به او چشمک زد. نیایش یک مرسی گفت و تند از پله بالا دوید. سام وارد خانه شد و از شوق بالا پرید.

هنوز توی اوج هیجان بود که صدای زنگ تلفن از جا پراندش. لبخند به لب به سمت تلفن رفت و جواب داد:

- الو بفرمائید؟

- ای پسر بی معرفت من باید از بچه ها بفهمم برگشتی؟

- سلام عمه خوبین؟

- صداتو که می شنوم خوبم. چرا نیامدی ببینمت.

romangram.com | @romangraam