#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_278


- ناراحت شده؟ ولی چرا ناراحت شده؟

دستش را روی گردنش گذاشت و چند بار طول و عرض اتاق را طی کرد.

- یعنی ممکنه؟ چه دلیل دیگه ای می تونه داشته باشه.؟ یعنی نیا....

صدای زنگ خانه افکارش را متوقف کرد. با همان اضطراب و دلشوره به سمت در رفت. نیایش با چهره ای پکر پشت در بود. سام با دقت به چهره او زل زده بود. کم کم داشت لبخند پهنی روی لب هایش شکل می گرفت. نیایش بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:

- خرسی رو بده.

نیایش مثل بچه هایی که قهر می کنند رو به رویش ایستاده بود سام از این حرکت او خنده اش گرفته بود. با دست به داخل اشاره کرد و گفت:

- برو خودت بردار.

نیایش سری بالا انداخت و بدون اینکه نگاهش را از روی زمین بگیرد گفت:

- نه خودت بیار.

سام دست به سینه به چره بغ کرده نیایش نگاه کرد. دیگر شک نداشت که نیایش از دیدن ایمیل و عکس ها این جور به هم ریخته. از خوشی می خواست او را بغل کند و اینقدر فشارش بدهد تا دلش خنک شود.

- نیا...!

- چیه؟

سام خنده اش را خورد:

- یاسمین زن دائی ساحله.

نیایش سرش را بالا آورد و مثلا با تعجب گفت:

- یاسمین؟

سام سر تکان داد.

- زن دائی ساحله؟

- اوهوم.

نیایش یک لحظه سام را نگاه کرد و بعد هم با اخم گفت:

- خوب به من چه. من اصلا این خانم و تا حالا دیدم که داری اینا رو به من می گی.

سام ابرویی بالا انداخت و گفت:

- آها فکر کردم بهت گفته بودم.

romangram.com | @romangraam