#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_276
- نه خودم می برم.
- بده من بچه جون. این کارتن سنگین و چه جوری یک طبقه می بری بالا.
نیایش که از سنگینی وزن کارتن و افکار به هم ریخته اش به اندازه کافی عصبی بود. کارتن را رها کرد و بدون هیچ حرف دیگری گفت:
- حالا زیاد لازمشون ندارم.
سام با تعجب به نیایش که داشت به سمت در می رفت نگاه کرد و گفت:
- کجا می ری؟
نیایش فقط یک کلمه جواب داد:
- خونه.
سام کارتن به دست دنبالش رفت و گفت:
- پس چرا نسکافه تو نخوردی؟
- نمی خوام. حواسم نبود بخورم دیگه خوابم نمی بره.
حرکاتش شتاب زده و جواب هایش پر از مکث و تردید بود. سام فهمیده بود نیایشی که دارد از در بیرون می رود نیایشی نیست که از این در وارد شد. یک جای کار می لنگید.
- خوب بذار کتاباتو بیارم بالا.
- نه گفتم...که...لازم نیست.
در را باز کرد. سام صدایش زد. نیایش حالش خراب بود. دلش می خواست گریه کند. ولی اصلا دلیلش را نمی فهمید.
- نیا..
- شب بخیر.
و در را در مقابل چشمان گیج سام بست و رفت. سام صدای گام های تند و شتاب زده اش را از پشت در هم می شنید. کارتن را کنار در گذاشت و سلانه سلانه به سمت اتاق برگشت.
- چرا اینجوری کرد.
جلوی در اتاقش ایستاد و به لیوان نسکافه دست نخورده اش خیره شد. بعد نگاهش را گرداند روی کتابخانه نیایش که حالا تقریبا خالی شده بود. بعد هم رسید به تختش. لپ تاپش هنوز باز بود و ایمیل ساحل رو صفحه بود. عکس های کریسمس پارسال از همان دور هم معلوم بود.
ذهن سام داشت حوادث را کنار هم می چید. دستی به پیشانی اش کشید و دست مشت شده اش را جلوی دهانش نگه داشت:
- عکسارو دیده.
روی تخت نشست. با اینکه کار خلافی نکرده بود ولی باز هم عذاب وجدان داشت دلش نمی خواست نیایش آن عکس ها را ببیند. صدای کودکانه ساحل توی ذهنش اوج گرفت.
romangram.com | @romangraam