#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_275
- دست خاله درد نکنه. زیاد اشتها نداشتم ولی دیگه حالا که اصرار می کنی می خورم.
- ولی زیادم اصرار نمی کنم ها.
سام با خنده دوباره موهایش را کشید. نیایش کارتن را بالا گرفت و گفت:
- اومدم کتابامو ببرم. چندتاییشو کار دارم نمی شه که دم به ساعت مزاحمت بشم.
سام ظرف غذا را روی اپن گذاشت و گفت:
- داشتیم نیا خانم؟
نیایش به خنده به در اتاق اشاره کرد و گفت:
- اجازه هست.
- سام توی آشپزخانه رفت و گفت:
- خودتو لوس نکن.
نیایش کارتن به دست رفت توی اتاق. جلوی کتاب خانه اش نشست و یکی یکی کتاب ها را برداشت و توی کارتن جا داد. برای یک لحظه نگاهش به لپ تاپ سام افتاد. از همان جا هم می توانست صفحه جی میل باز مانده سام را ببیند. وسوسه عجیبی به جانش افتاده بود تا توی لپ تاپش سرک بکشد. هنوز با خودش درگیر بود که صدای سام را شنید:
- نسکافه می خوری؟
- نیایش از همان توی اتاق بلند گفت:
- اگه درست کنی آره.
بعد پشت به لپ تاپ نشست و سعی کرد فکرش را منحرف کند. ولی آخر هر کار کرد نتوانست جلوی خودش را بگیرد. فکر نمی کرد کسی جای او باشد و این فرصت را از دست بدهد. کتاب توی دستش را توی کارتن خالی گذاشت و لبش را چند بار جوید.
صفحه مانیتور لپ تاپ بد جور چشمک می زد. در یک لحظه تصمیمش را گرفت چهار دست و پا به سمت در اتاق رفت و توی سالن سرک کشید. سام مقابل کتری برقی ایستاده بود و منتظر بود جوش بیاید.
همان جور چهار دست و پا به سمت تخت برگشت و به مانتیور زل زد. نگاهش روی ادرس فرستنده میخکوب شد. ساحل. ضربان قلبش بالا رفته بود. هم از دیدن اسم ساحل و هم از ترس امدن سام و باز شدن مچش.
با دست هایی لرزان کمی تصویر را جا به جا کرد. عکس هایی از ساحل، یک دختر دیگر و سام با لباس اسکی دیده می شد. نگاهش روی نوشته ها دوید. وقت نبود کل نامه را بخواند فقط انگار کلمات یاسمین....کریسمس پارسال....و دلتنگی را پر رنگ تر از بقیه نامه دید و چیزی توی دلش فشرده شد.
همین برایش کافی بود که برگردد و تند تند کتاب هایش را توی جعبه بگذارد. اینقدر فکرش مشغول شده بود که اصلا نفهمید کی سام لیوان نسکافه را به سمتش دراز کرده:
- چرا نمی گیریش؟
نیایش هانی گفت و لیوان را از دست او گرفت. سام هم برگشت سمت تخت و تپ تاپش را برداشت. نیایش دیگر دلش نمی خواست آنجا بماند. اسم ساحل و آن دختر تازه پیدا شده بد جور اعصابش را به هم ریخته بود. لیوان نسکافه را فراموش کرد و با زحمت کارتن را بلند کرد. سام فوری بلند شد و گفت:
- بدش من چکار می کنی دختر.
نیایش نمی توانست تمرکز کند.
romangram.com | @romangraam