#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_273


- سردت نیست؟

نیایش فقط سر تکان داد و سام دوباره گفت:

- بریم شام؟

- بریم.

- دلم می خواد برم پیتزایی که کار می کردم.

- از اونجا رفته.

سام مکث کرد و به سمت او چرخیدو گفت:

- واقعا؟

- آره یک کم بزرگترش کرده. می خوای بریم.

سام سرتکان داد. نیایش نگاهی به سام انداخت و در حالی که شانه ای بالا می انداخت گفت:

- من ولی زیاد گرسنه ام نیست.

سام خنده ای کرد و گفت:

- داشتم بهت شک می کردم.

نیایش خندید و سام گفت:

- پس شام باشه یه شب دیگه.

نیایش سری تکان داد و با هم در سکوت به قدم زدنشان ادامه دادنند.

نیایش مقابل در خانه سام متوقف شد. سام هم رو به رویش ایستاد و با دقت به او نگاه کرد. شاید برای او یکی از بهترین روز های عمرش بود. نیایش کف کفشش را چند بار روی زمین کشید و سرش را بالا آورد و گفت:

- ممنون. امروز یکی از بهترین روز های عمرم بود.

سام از شنیدن جمله نیایش حض کرد. تمام شوقش لبخند گرمی شد و بعد هم هر کار کرد نتوانست دستش را کنترل کند. دسته موهای نیایش که هنوز همانجور مورب روی پیشانی اش افتاده بود را گرفت و آهسته تر از همیشه کشید و گفت:

- برای منم.

هر دو از این حرکت سام خندید. نیایش به سمت پله چرخید و گفت:

- دیگه برم بخوابم. قرارمون نهار بود ولی تا شامم رفتیم. خدا رو شکر دیگه پیتزا رو پیچوندم.

- بله فقط من موندم تو اون همه چیزو کجای این هیکل فسقلیت جا دادی؟

romangram.com | @romangraam