#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_272


یک لحظه از حرفی که زده بود خودش هم تعجب کرد. ولی نیایش با لبخند او را نگاه کرد و گفت:

- چرا این هفت سال حتی یه بارم نیامدی ایران؟

سام نگاهش را از چشمان مشتاق نیایش گرفت و گفت:

- خیلی سخت بود که نیام.

بعد آهی کشید و گفت:

- روزای اول برام دیوونه کننده بود. همه چیز غریب بود. خیلی غریب.

به سنگ مقابل پایش ضربه ای زد و ادامه داد:

- باور می کنی چند بار پشیمون شدم و خواستم جمع کنم بیام؟

نیایش با تعجب سری به نشانه نه تکان داد. سام کمی اخم کرده بود و نگاهش به رو به رویش بود:

- دانشگاه که شروع شد تازه اول سختی بود. شرکتی که اونجا راه انداخته بودم خیلی از وقتم و می گرفت دانشگاه هم بود. نمی دونی سر درسا چه پوستی ازمون می کندن. برای ارشد دوبار پایان نامه نوشتم. اینقدر ایراد از کار اولم گرفتن که مجبور شدم دوباره روش کار کنم.

نیایش آرام کنار سام قدم می زد و به حرف های او گوش می داد. سام ادامه داد:

- می ترسیدم اگر بیام نتونم دوباره برگردم.

نیایش با تعجب به او نگاه کرد و گفت:

- ولی چرا نتونی؟

سام خیره چشم های نیایش بود. سکوتش را شکست و آرام گفت:

- برای اینکه به یکی قول داده بودم برمی گردم.

نیایش برای چند لحظه با بهت سام را نگاه کرد و گفت:

- چرا فکر می کنی من می گفتم برنگرد اونجا.

سام نگاهش را از نیایش گرفت و گفت:

- با زبون نمی گفتی

مکث کرد:

- نگاهت می گفت.

و به او که زبانش بند آمده بود لبخند زد. دوباره سکوت بینشان برقرار شد تا زمانی که سام گفت:

romangram.com | @romangraam