#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_271


نیایش نتوانست اخم کند و خندید و تا زمانی که سام خریدش را تمام کرد چشم از او برنداشت. بعد هم خندان همراه سام وارد سالن شد. هنوز فیلم شروع نشده بود که نیایش یکی از چیپس ها را باز کرد. سام به سمت او خم شد و گفت:

- لااقل بذار فیلم شروع بشه.

نیایش یک دانه چیپس بیرون کشید و با نگاهش وارسی اش کرد و بعد توی دهانش گذاشت و در حالی که می جویدش گفت:

- اون موقع هم می خورم. زیاده

و به پاکت پری از خرت و پرت هایی که سام برایش خریده بود اشاره کرد. سام هم خندید و بالاخره فیلم شروع شد. وقتی از سینما بیرون آمدند سام گفت:

- من که چیزی از فیلم نفهمیدم.

- ا چرا؟

سام با ابروهایی بالا رفته او را نگاه کرد و گفت:

- آخه صدای فیلم نویز داشت. مدام یه چیزی توی گوشم خش خش می کرد.

نیایش شانه ای بالا انداخت و گفت:

- من سینما رو دوست دارم واسه همین خوردنش.

سام هم خنده ای کرد و گفت:

- راه بیافت بریم.

- کجا؟

- خونه دیگه؟

- نه بریم راه بریم جا واز شه واسه شام.

- نیا واقعا تو یه شاهکاری.

نیایش استین سام را گرفت و کشید و گفت:

- می دونم.

بعد با خنده مشغول قدم زدن شدند. اول در سکوت کنار هم راه رفتند. هر دو ساکت بودند و از هوای پائیزی لذت می بردند. نیایش زیر چشمی به سام نگاه کرد و بعد از چند بار بالا و پائین کردن حرفش آرام او را صدا زد:

- محمد سام!

سام که توی حال هوای خودش بود با شندین اسمش ان هم این همه لطیف از زبان نیایش به سمت او برگشت و گفت:

- جانم!

romangram.com | @romangraam