#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_269


سام ناخودآگاه یکی زد پس کله نیایش و گفت:

- بچه جون دل درد می گیری.

نیایش که از پس گردنی سام یک قدم جلو پریده بود با تعجب به سمت سام برگشت و گفت:

- دستت سنگین شده.

سام تازه متوجه کاری شده بود که کرده. نگاهی به دستش و به چهره بهت زده نیایش انداخت و بعد هر دو زیر خنده زدند. نیایش در حالی که دوباره سام را به سمت بوفه می کشید گفت:

- واقعا که فکر کردم رفتی اون ور اصلاح شدی. تمام عادت های بدت که هنوز هست.

سام با خنده و خوشی گفت:

- نیا دلم وا شد. این چند روز که برگشته بودم احساس می کردم یه چیزی کمه بگو همین بود.

نیایش ایستاد و برگشت و دست به سینه او را نگاه کرد و سام با همان خنده آرامش گفت:

- جون سام بذار یه بار دیگه بزنم.

نیایش با اعتراض گفت:

- محمد سااااام!!

سام مطمئن بود اگر الان جایی بود که تنها بودند و نیایش با این لحن او را صدا زده بود حتما او را محکم بغل کرده بود. نیایش که اصلا از حال سام خبر نداشت با اخم رو برگرداند در حالی که حسابی خنده اش گرفته بود. در همان حال زیر لب غر زد:

- چه خوشش اومده.

وقتی برگشت و نگاه خیره سام را روی خودش دید کمی گیج شد. نگاه سام رنگی داشت که تا حالا ندیده بود. قلبش داشت می امد توی دهانش. یعنی ممکن بود؟ پاهای سست شده اش را روی زمین کشید و یک قدم به او نزدیک شد و آرام تکانش داد:

- محمد..سام!

سام بالاخره نگاهش را از نیایش گرفت و به بوفه دوخت. سعی کرد لبخند بزند.

- بیا بریم الان فیلم شروع میشه.

و خودش به سمت بوفه به راه افتاد. نیایش به سام که از او دور می شد نگاه کرد و بعد دوان دوان به سمت او رفت. با اینکه هنوز گیج نگاه سام بود با خوشی گفت:

- همه اونایی که گفتم و برام می خری؟

سام از روی شانه به او نگاه کرد. بالاخره خندید و گفت:

- آره بابا. شکمو!

نیایش هم خندید.

romangram.com | @romangraam