#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_268
- اینجا خیلی ها منتظرن تا از یه دختر تنها که هیچ مردی کنارش نیست سو استفاده کنن. نه پدر...نه برادر...نه...
صدایش کمی لرزید. غمی که توی صدای نیایش بود حال سام را خراب کرد. ماشین را کناری نگه داشت و به سمت نیایش چرخید.
- نیا....
نیایش به سمت او چرخید و با همان لبخند نگاهش کرد.
- زیاد جدی نگیر...من دیگه عادت کردم....خیلی وقته...
سام سری تکان داد و گفت:
- نیا من نمی ذارم دیگه تنها باشی. بهت قول می دم.
لب هایش را تر کرد. چرا همین الان نمی گفت. چرا نمی گفت و خودش را خلاص نمی کرد. ان وقت مجبور نبود اینجا بنشیند و نگاه غصه دارد نیایش را تحمل کند. می توانست دست دراز کند و این عروسک کوچک را توی آغوش بگیرد و تمام غصه هایش را توی خودش حل کند.تصمیمش را گرفت. یک نفس عمیق کشیدو به چشم های همیشه تر نیایش نگاهی انداخت و آرام گفت:
- ببین نیا....
جمله اش را صدای زنگ موبایل نیایش نصفه کرد. نیایش دستی توی جیبش کرد و با یک ببخشید گوشی را جواب داد. سام با حرص و یک نفس عمیق به صندلی تکیه داد و صاف نشست.
- حالا چه وقت زنگ زدن بود.
اینقدر توی فکر بود که نفهمید که نیایش تماسش را قطع کرده. صدای شادش او را از فکر بیرون آورد.
- نظرت چیه بریم سینما. معلوم نیست دیگه کی من این همه بیکار بشم.
و با همان چشمان براق و شوخ به سام خیره شد. فرصت از دست رفته بود.با یک لبخند ماشین را روشن کرد و گفت:
- بزن بریم.
نیایش که انگار ادم دیگری شده بود دست هایش را به هم کوبید و گفت:
- وای خدا ساله سینما نرفتم.
بالاخره بعداز کلی کلنجار رفتن فیلم مورد نظرشان را انتخاب کردند. نیایش سام را به سمت بوفه سینما هل داد و گفت:
- من چیپس می خوام با پفک. یه پاپ کورن گنده هم بگیر.
سام با خنده گفت:
- انوقت اینا رو دقیقا کجا جا میدی؟
نیایش اخم کوچکی کرد و گفت:
- خسیس این همه پول داری می خوای چکارشون کنی.
romangram.com | @romangraam