#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_267
- پس تو کارخونه هم مزاحمت می شم.
سام جدی شد و گفت:
- مگه کسی اونجا مزاحمت میشه؟
نیایش خنده اش را تمام کرد و گفت:
- نه همون قبلیه رو منظورم بود. یه خورده باهام سر سنگینه. جوری بر خورد می کنه همه می فهمن یه چیزی هست.
سام در حالی که اخم کرده بود سری تکان داد و گفت:
- به موقع به حساب اونم می رسیم.
نیایش با خوشی نگاهی به سام انداخت و بعد با یک نفس عمیق به پشتی صندلی اش تکیه داد سام که نگاه خیره نیایش را روی خودش دید با نیم نگاهی به او گفت:
- به چی فکر می کنی؟
لبخند نیایش کمرنگ شد و با یک آه به دست هایش نگاه کرد و گفت:
- دنیای عجیبیه.
سام با کمی تعجب به نیایش نگاه کرد این لحن نیایش برایش تازگی داشت. خیلی جدی و پر از حرف بود. صدای سام ناخودآگاه آرام شد.
- نیا؟
نیایش نگاهش را از پنجره بیرون دوخت و دست هایش را زیر بغلش پنهان کرد. سام از این سکوت ناگهانی نیایش دل داشت می گرفت. عادت داشت همیشه او را شلوغ و خندان ببیند. دوباره با همان لحن آرام که دل نیایش را گرم می کرد صدایش زد:
- نیا؟ چی شده؟
نیایش نگاهش را از بیرون گرفت و به سام نگاه کرد. لبخند تلخی به او زد و گفت:
- چیزی خاصی نیست.
- پس چرا یهو ساکت شدی؟
نیایش سرش را به صندلی تکیه داد و رویش را کامل به سمت سام چرخاند و با لبخند گفت:
- داشتم فکر می کردم چقدر خوبه که یه مرد کنار آدم باشه.
مکثی کرد و با همان لبخند گفت:
- یه مردی....مثل تو.
بعد رویش را به سمت بیرون چرخاند و با یک لبخند تلخ دیگر ادامه داد:
romangram.com | @romangraam