#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_266


سام با یک حرکت از جا بلند شد. اینقدر سریع این کار را کرد که همه جا خوردند. نیایش یک لحظه چشم هایش گرد شد و استاد سازگار خودش را عقب کشید. سام نیشخندی زد و با آرامش پالتویش را در آورد و تا زد و روی پایش گذاشت بعد هم نشست و جمله قبل استاد را نشنیده گرفت و گفت:

- واقعا زمستون ایران در برابر کانادا مثل بهار می مونه.

البته سام این حرف را بدون منظور زد. ولی استادکه با حرکت ناگهانی سام واقعا یک لحظه خیال کرده بود می خواهد با او درگیر شود حسابی کنف شده بود و تازه حرفش یک جور نشان دادن امیتاز و برتری بود. برای اینکه زیاد هم سام دور برندارد رو به او گفت:

- واقعا فکر نمی کنم با این همه دانشگاه معتبر لازم باشه ادم این همه به خودش سختی بده و بره به یک کشور دیگه. مگه اینکه هدف دیگه ای داشته باشه.

گارسون سفارش ها را گرفته بود و داشت می رفت. نیایش به سام نگاه کرد که خیلی بی تفاوت به استاد نگاه می کرد. بعد هم خیلی راحت جواب داد:

- البته همه هم موقعیت اینکه برن اون ور و ندارن. می دونین که؟

انگار با همان نگاه خونسردش داشت به سازگار اعلام جنگ می کرد. بعد هم راحت نشست و دستش را روی پشتی صندلی نیایش گذاشت. نیاش برای یک لحظه نفسش حبس شد. سام تازه خودش متوجه شده بود که چه کاری کرده. احساس کرد زیادی جو گیر شده و اصلا فراموش کرده این بازی را برای چه شروع کرده. یک لحظه انگار باورش شده بود که رابطه ای بین او و نیایش است و باید در مقابل سازگار از نیا و علاقه اش دفاع کند. با اینکه خودش از این همه نزدیکی حسابی به هم ریخته بود ولی خیلی خونسرد به همان مدل نشستنش ادامه داد. سازگار با این حرکت سام کارد می زدی خونش در نمی آمد. برای همین با همان حرص گفت:

- عرض نکردم!

و به دست سام که هنوز روی صندلی نیایش جا خوش کرده بود نگاه کرد. بقیه جمع سعی کرده بودند خودشان را از بحث بین آنها بیرون بکشند. از قرار معلوم همه بو هایی برده بودند که استاد برای نیایش خواب و خیال هایی دارد. نیایش که حسابی از این حرکت سام معذب شده بود کمی به سمت سام خم شد و در حالی که سرش پائین بود گفت:

- بسشه دیگه مرد این بدبخت. دستتو بردار.

سام از خدا خواسته دستش را برداشت و باعث شد سه نفر توی جمع نفس راحتی بکشند. خودش. نیا و البته سازگار.نهار بالاخره رسید و سام اینقدر نیا جان نیا جان کرد که سازگار وسط نهار یک قرار مهم را بهانه کرد و رفت. نیایش که توی دلش عروسی بود کنار گوش سام گفت:

- نره خودکشی کنه؟

سام با خنده در حالی که استاد را که با گام های بلند از آنجا دور می شد دنبال می کرد گفت:

- تا یادش بمونه وقتی یک خانم بهش می گه ازش خوشش نمی اد الکی سیریش نشه.

*****

نهار اینقدر خوب بود که نیایش فکر می کرد روی هوا دارد راه می رود. از اینکه کنار سام بود و این همه نزدیک حال عجیبی داشت. بچه ها یکی یکی از رستوران بیرون آمدند. سام مقابل ماشینش ایستاد و اجازه داد نیایش با خیال راحت با دوستانش خداحافظی کند. بعد هم در مقابل چشمان همه در ماشین را برابی نیایش باز کرد.

او هم دستی برای دوستانش تکان داد و در حالی که به سام لبخند می زد سوار شد. وقتی راه افتاد نیایش بالاخره خنده اش را ول کرد و با خیال راحت چند دقیقه ای خندید. سام هم با لبخند نگاهش کرد و گفت:

- چیه؟

نیایش خنده ش را کنترل کرد و گفت:

- وای خدا اینقدر خودم و نگه داشتم که نگو. استاد بیچاره رو سوسک کردی.

- سام هم خندید و گفت:

- بنده برای دک کردن همه نوع بشر سیریش در خدمتم.

نیایش با همان خنده گفت:

romangram.com | @romangraam