#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_265


- هیس می شنوه.

- عسل نیم نگاهی به سام انداخت که داشت با کناری اش صحبت می کرد و گفت:

- آخه خیلی زیادی صمیمی می زنین.

- خوب پسرخاله امه. البته تازه از کانادا برگشته شیش هفت سالی اون ور بوده.

عسل آهانی گفت و دوباره به سام خیره شد. نیایش اصلا از نگاه های عسل به سام خوشش نمی آمد.

میترا مکالمه جمع را قطع کرد و گفت:

- حالا که نیایش هم اومد دیگه می تونیم غذا سفارش بدیم.

جمع موافقت کرد وعارف گارسون را صدا زد. گارسون با چند منو در دست به سمت آنها آمد و کمی عقب تر ایستاد تا جمع تصمیمش را بگیرد. سام یکی از منو ها را برداشت و خیلی عادی به سمت نیایش چرخید و گفت:

- نیا جان چی می خوری؟

جمع برای یک لحظه سکوت کرد و نیایش خجالت زده به سمت سام چرخید. سام با لبخند منو را به دستش داد و منتظر نگاهش کرد. چند نفری توی جمع که از رابطه نیایش و سام خبر نداشتند حسابی فضولیشان گل کرده بود. خصوصا استاد.سام خودش هم مانده بود که این همه جسارت را از کجا آورده ولی حسابی داشت از بازی که راه انداخته بود کیف می کرد. خصوصا اینکه استاد هر لحظه به یک رنگ در می امد و انگار ته دل سام بابت تمام ان حرص خوردن هایی که آمدن نام استاد باعثش شده بود خنک می شد. وقتی که از ان طرف کره زمین فقط می توانست این استاد مزاحم را تجسم کند که وسط زندگی او پریده و ممکن است نیای او را از چنگش در بیاورد.

نیایش منو را کمی بالا گرفت تا صورتش پشت ان پنهان شود. سام هم کمی به سمت او خم شد و نگاهش را به اسم غذاها دوخت. چهره اش را اخم کم رنگی پوشانده بود. با همان اخم ولی با صدایی که خنده تویش معلوم بود گفت:

- نیا استاد از دست رفت.

نیایش به چهره جدی سام نیم نگاهی انداخت و بعد هم از بالای منو یک چشمی به استاد نگاه کرد. واقعا کبود شده بود. نیایش می خواست بلند زیر خنده بزند. سام که حسابی به مقصودش رسیده بود صاف نشست و تمام ذوقش از این بازی را به یک لبخند تبدیل کرد و آن را هم به نیایش هدیه کرد و گفت:

- انتخاب کردی؟

چقدر دلش می خواست یک عزیزم هم بچسباند ته جمله اش تا همین جا استاد را رسما خاک کند. ولی خوب فقط بخاطر خود نیایش ان قسمت را توی دلش گفت. نیایش سری تکان داد و گفت:

- من یه استیک آب دار می خوام. با قارچ البته.

سام سر تکان داد و گفت:

- دیگه.

- دلستر لیمویی. و سالاد.

بعد منو را بست و به سام نگاه کرد. سام رو به گارسون گفت:

- دوتا از همین سفارشی که خانم گفتن.

سام خیلی خونسرد و منتظر به بقیه نگاه کرد. چند نفری که روی آنها زوم کرده بودند سریع سرشان را توی منو کردند. نیایش داشت از خوشی می مرد. البته می دانست سام تمام این کار ها را برای اذیت کردن استاد انجام می دهد ولی ته دلش حسابی قیلی ویلی می رفت و خودش هم دلش می خواست قاطی بازی که سام راه انداخته بود بشود استاد که حسابی رو دست خورده بود با صدایی پر حرص گفت:

- مثل اینکه شما هنوز توی حال هوای اون ورین بعضی چیزا فراموشتون شده.

romangram.com | @romangraam