#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_264
و بدون اینکه منتظر جواب او باشد به سمت سام رفت و گفت:
- بیا بریم به بچه ها معرفیت کنم.
سام نیم نگاهی به چهره کلافه نیایش انداخت و خیلی جدی پرسید:
- چی می گفت؟
نیایش دست هایش را توی هم قلاب کرد و با یک نفس عمیق گفت:
- می خواست اجازه بدم یه جلسه بیان خونه مون.
سام با چشم های گرد شده و به سختی گفت:
- تو چی گفتی بهش؟
نیایش سرش پائین بود اصلا دلش نمی خواست درباره این موضوع کسل کننده با سام حرف بزند.
- هیچی. چی بگم. نمی دونم چه جوری باید بهش حالی کنم. ازش خوشم نمی اد.
سام چند بار لبش را جوید و دوباره به نیم رخ پکر نیایش نگاه کرد و گفت:
- نگران نباش امروز خودم حالیش می کنم.
نیایش سرش را بالا گرفت تا منظور سام را بپرسد که صدای میترا نگذاشت:
- سلام جناب احتشام زاده؟
سام با لبخند به میترا سلام کرد. نیایش جلوتر رفت و با دست به سام اشاره کرد و گفت:
- محمد سام پسر خاله ام.
لبخند سام پر رنگ تر شد. نیایش به بقیه اشاره کرد و گفت:
- دوستان و همکلاسی های دانشگاه.
سام با پسر ها دست داد و با دختر ها احوال پرسی کرد. بعد به نیایش اشاره کرد و گفت:
- نیا بیا اینجا.
و صندلی خالی کنار خودش را نشانش داد. نیایش با ذوق ولی خیلی عادی به سمت سام رفت و کنارش نشست. سازگار از این حرکت نیایش اخمهایش را توی هم کرد. میعاد هم ابرویی بالا انداخت و به چهره به ظاهر بی تفاوت نیایش نگاهی انداخت که همان برای سام بس بود تا بفهمد هر چه هست این نگاه ها هم نگاه های معمولی نیست.عسل کنار گوش نیایش گفت:
- این خوشکل و کجا قایم کرده بودی ناجنس.
نیایش آرام به بازوی او زد و گفت:
romangram.com | @romangraam