#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_263


- حالا چرا نمی شینین؟

سام دست هایش را توی جیب پالتویش کرد و این بار سعی کرد به نیایش نگاه نکند نمی خواست فعلا حساسیتی ایجاد کند. و به جمع گفت:

- من برم. شما هم به نهارتون برسین.

شیده دست به سینه به او نگاه کرد و گفت:

- نمی خوای یه مهمونی بدی بعد از این همه وقت اومدی. خبرمون که نکردی بیایم استقبالت لااقل یه مهمونی بگیر خسیس.

سام سری تکان داد و گفت:

- تو فکرش بودم. گفتم اول کارمامو راست و ریست کنم بعد.

پارسا با خوشی گفت:

- ما با اشتیاق منظر خبرت هستیم.

سام هم با لبخند سر تکان داد و با یک خداحافظی گرم به سمت نیایش رفت. نیایش عرق ریزان مقابل استاد استاده بود و داشت به حر ف های تکراری او گوش می کرد:

- خلاصه می خواستم اجازه بدین یه بار با مادر بیام خونه تون.

نیایش برای بار دهم زیر چشمی به جایی که سام ایستاده بود نگاه کرد. سام هنوز مشغول حرف زدن بود. حسابی از دست سام شاکی بود. چرا او را تنها گذاشته بود. امروز قرار بود وقتش را با او بگذراند نه فامیل های از دماغ فیل افتاده اش. حسابی لجش گرفته بود. از وقتی که سام رفته بود انگار رابطه اش با دو خانواده عمو و عمه اش خوب شده بود. با هم ارتباط داشتند و از طریق ایمیل حال یکدیگر را می پرسیدند.

- خوب اجازه می دین؟

نیایش که حسابی توی فکر بود و اصلا نصف حرف های استاد را نشنیده بود سرش را بالا گرفت و با حرص گفت:

- فکر نمی کنین امروز و این موقعیت جای جالبی برای زدن این حرفا نباشه. من اومدم دوستام و ببینم و فعلا می خوام فکرم آزاد باشه.

و توی دلش اضافه کرد:

- ولی نمی دونم سر و کله تو از کجا پیدا شد.

استاد هنوز دهن باز نکرده بود که صدای سام دنیایی خوشی به دل نیایش ریخت.

- چیزی شده نیا؟

نیایش با سرعت به سمت سام چرخید و گفت:

- نه داشتیم با استاد درباره یه موضوعی صحبت می کردیم.

بعد رو به استاد گفت:

- من بعدا بهتون خبر می دم.

romangram.com | @romangraam