#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_260


- کیا هستن؟

- پارسا شیده شقایق و شوهرش.

نیایش که نگاه پر از تردید سام را دید ارام به شانه او زد و گفت:

- قد یه سلام و علیک که می تونی بری.

و انگار با این حرفش اجازه رفتن را برای او صادر کرد. سام با نگرانی نگاهی به نیایش انداخت تا مطمئن شود که از ته دل اجازه داده بعد با همان لحن نگران گفت:

- تو هم میای؟

نیایش لبخندی به روی او زدو با سر به میز دوستانش اشاره کرد و گفت:

- نه من می رم پیش بچه ها تو بعد بیا اونجا.

بعد برای اینکه سام را از زودتر راهی کند به پریا لبخندی زد و گفت:

- با اجازه

و در حالی که دست هایش را توی جیب پالتویش کرده بود به سمت میز دوستانش رفت. سام با نگاهش او را دنبال کرد که صدای پریا او را به خودش آورد.

- بریم دیگه.

سام در کنار پریا به سمت میز دیگری درست در جهت مخالف نیایش حرکت کرد. نیایش بدون اینکه به پشت سرش نگاه کند با خودش غر زد:

- می دونستم یه چیزی خوشی امروزم و خراب می کنه

و با دیدن استاد سازگار بین بچه ها پوفی کرد و دوباره گفت:

- بفرما شاهد از غیب رسید. لعنتی این چی می خواد دیگه بین بچه ها.

میترا با دیدن او با خوشحالی گفت:

- بدو بیا دیگه.

با رسیدن او هم سلام علیک بالا گرفت. نیایش با خنده و شوخی دخترها را در آغوش گرفت و با لبخند با پسرها احوال پرسی کرد و با دیدن میعاد یکی از خواستگارهای سابقش دلش می خواست دو دستی توی سرش بکوبد. این یکی را از مادرش هم پنهان کرده بود. میعاد با لبخند خاصی به او خیره شد و گفت:

- خوبین خانم کیانی؟

نیایش نیم نگاهی به سمت میزی که سام کنارش ایستاده بود انداخت و با لبخند کم رنگی تنها جواب داد:

- ممنون.

استاد سازگار هم با لبخند حسابی توی نخ نیایش بود و این بدتر اعصابش را خورد می کرد. عسل یکی از دوستان سابقش گفت:

romangram.com | @romangraam