#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_259


- پارسا چیزی نگفت به ما.

- چون خبر نداشت. در واقع سورپرایز بود.

نیایش زیر لب با تعجب گفت:

- پریا؟ چکارش بود. دختر عمه اش؟ نه عموش.

و با چشمانی ریز شده به پریا نگاه کرد.پریا هنوز او را که که یک قدم عقب تر از سام ایستاده بود نادیده گرفته بود.

- خیلی بدی. چرا ایمیل منو جواب ندادی؟

سام نیم نگاهی به نیایش که با دقت به پریا زل زده بود انداخت و گفت:

- این اواخر وقت نداشتم.

نیایش سینه اش را صاف کرد تا حضورش را به پریا و سام یادآوری کند. سام به سمت او چرخید و یک لحظه نگاهش کرد بعد به سمت پریا چرخید و گفت:

- ببخشید نیایش و معرفی نکردم

پریا نگاهی به سرتا پای نیایش انداخت و گفت:

- بله اسمشون و شنیدم ولی افتخار آشنایی نداشتم.

نیایش با لبخند به سمت او رفت و دستش را به سمت پریا دراز کرد و گفت:

- نیایش هستم پریا جان

پریا دست او را فشرد و گفت:

- خوشبختم.

بعد رو به سام کرد و گفت:

- بچه ها اونجان میای پیشمون؟

سام به نیایش اشاره کرد و گفت:

- امروز مهمان نیا جان هستم.

ابروهای پریا بالا پرید و با لب هایی جمع شده به نیایش نگاه کرد و گفت:

- خوب یه دقیقه بیا بچه ببینتت بعد برو.

سام نگاهی به سمتی که پریا اشاره کرده بود انداخت و گفت:

romangram.com | @romangraam